سلــــــــــــــــام ! والاا به خدا من خیلی دلم میخواد بیام اینجا و بنویسم ولی خب مگه میشه ؟؟؟  روزا تند تند میگذرند و اولین ماه پاییز هم داره تموم میشه و همزمان دومین ماه شروع کار من در شرکت جدید!

از روزام بگم که دارن با سرعت نور میگذرن و خوشحال کننده ترین اتفاقی که افتاد که البته حاشیه هایی هم داشت، خواستگاری برادر شوهر از دوست دختر 5 ساله اش بود و اینکه دارن کم کم به سمت زندگی مسترک میرن .خب من هر دوشون رو از صمیم قلبم دوست دارم و براشون بهترین آرزوها رو دارم. ولی خب حاشیه اش این بود که تو مراسم خواستگاری شون من و همسری نبودیم ! حالا اصلن من هیچی ! همسر تنها برادر و برادر بزرگتر داماد بود !!!!! طفلی برادر شوهر و عروسش خیلی دوست داشتند ما باشیم و وقتی برادر شوهر با مادر شوهر اینا اینو مطرح کرده،مادر شوهر گفته که یه جلسه معارفه ساده است و لازم نیست ما باشیم ! ولی دقت دارین که لازم بوده که خواهر شوهر و شوهرش که خواهر ناتنی برادرشوهر هستش باشن ! بگذریم ! ما که بیخیال شدیم ! چاره ای نیستش جز بیخیالی !

دیگه اینکه ازدواج ما هم دوساله شد و رفت توی سه سال. برای سالگردمون جشن و مهمونی نگرفتیم، دوتایی رفتیم بیرون و حسابی خوش گذروندیم. همسر عزیزتر از جان هم برام عطر مورد علاقه ام رو هدیه گرفت  روز سالگردمون هم یه ساعت مرخصی گرفتم و رفتم اندیشه و برای همسر کادو گرفتم و دوتا مانتو هم برای خودم گرفتم با یه لباس خواب خووشگل که همسر رو حسابی سوپرایز کرددد وخب یه سوپرایز دیگه هم این بود که موهامو مشکی کردم که دیگه موهای خودم دربیاد و رنگ نکنم ! 

از محل کار بگم که اصلن با همکارام نمی سازم ! یعنی نه که نسازم هااا کلن فازشون با من خیلیییییی فرق میکنه و تو یه حال و هوای دیگه ان و به خاطر همین خیلی باهاشون ارتباط برقرار نمیکنم و در کل روز شاید کلن 5-6 کلمه باهاشون حرف بزنم ! خب این برام سخته و یه کم بهم فشار میاد.چون کلن حجم کاربالاست و فشار کار زیاده، دیگه فکر کن یه دو کلمه هم نتونی با همکارات حرف برنی که دیگه هیچی !!بچاهای خوبی هستنااا، اهل زیرآب زذنو اینا به ظاهر نیستن ولی خب تو یه  عالم دیگه ان اصلن .... روابط با مدیر مالیمون خانوم سین بهتر شده.البته نه که اتفاق گل و بلبل شونده ای رخ داده باشه ها، نه ! خودم رو دارم باهاش وقف میدم و میسازم باهاش! ولی ولی بگم از غداهامون و آشپزمون که افتضاااحه ! و تقریبن اکثر روزا من نهار نمیخورم!کیفیت مواد اولیه اش خوبه هاا ولی آشپزه داغووونه!مثلن امروز کتلت داشتیم که افتضاح بود و تمام وسطش خام بود ... 

از اول مهر هم خانوم شدم و هفته ای دو روز میرم باشگاه و دارم ورزش میکنم، باشد که به اندام متناسب برسیم!!

دیگه اینکه دلم واسه مامانم خیلی تنگ شدددددددده و جاش در کنارم خیلی خااالیه 

و اما چند تا چیز مهم؛ دوستای نارنین و ماااهم، ترانه جونم، میشی جونم، هیس عزیزدلم، نیلو خانوم، مامان سارای گل، فرشته خانوم دوست داشتنی، بهار بانوی گل ورزشکار، خاله شهره و صورتی جونم؛ از فردا شب میخوام هرشب به یکی تون سر بزنم که بتونم کامل بخونمتون و نبودنم رو جبران کنم ، منو ببخشید بابت این همه غیبت

بعدم اینکه اگه غلط تایپی و املایی بودش به بزرگی خودتون ببخشید که چشمام اصلن باز نمیشه که دوباره بخونم و ویرایش کنم ! 

روزگارتون شیرین و آرووووم

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/07/29ساعت 0:27 توسط بینو آ |

یعنی الآن واقعن این منم که اومدم و دارم مینویسم ؟!! خودم که باورم نمیشه ! البته الآن ساعت حدودن 1 هستش و یه 3 ساعتی میشه که نازنین همسر سرش رو گذاشت رو پای من که با موبایلش بازی کنه و خوابش برد و منم بعد یه ساعت خوابیدنش،قانعش کردم که بیخیال دیدن والیبال بشه و بره تو تخت بخوابه و آروم بردم خوابوندمش... چند بارم بهش سر زدم و دیدم که رااااحت و آسوده خسبیده !  منم نشستم والیبال رو دیدم و یه کم وب گردی کردم. در نهایت هم ادب شدم که بیام بنویسم از این مدته !

راستش سره کار خیلیییی سرم شلوغه و خب چون سرور مرکزی داریم و همه چی روش سیو میشه،نمیتونم بیام نت برای استفاده شخصی.بعد گوشی هم که گفتم نمیتونیم استفاده کنیم! اینه که اینجوری شده.هفته ای که گذشت اکثر روزا رو مجبور بودم تا 6.30-7 بمونم اضافه کاریه اجباری! و خب وقتی می اومدیم خونه حسابی خسته و له بودیم ! نوشتم می اومدیم،چون هر روزش رو همسر مهربون و عزیزتر از جونم اومد دنبالم و با هم می اومدیم خونه.

خببب، برم سره اصل مطلب، اینجا که هستم هم خوبه هم بد ! اگه بخوام مثبت نگر باشم اول خوبی ها را بگم، باید بگم که محیط اش خوبه، امنه، همکارام بچه های خوبی ان(البته این خوب بودنشون اصلن دلیل نمیشه که با من مچ باشن !)،نهارم میدن(که اینم دلیل نمیشه که غذاش خوب باشه ! خیلی روزا گرسنه میام خونه)،کار هم دارم یاد میگیرم و میتونم پیشرفت کنم در آینده.مسیرشم خوبه و رفت و آمدم خوبه.حالا فکر کنین اینا خوبی هاش بود ! بدی هاش چیه !اول از همه مدیر مالی امون که یه خانومه که خواهر مدیر عامل هاست! اسم مدیر عاملها رو میگم مهندس سین و اسم مدیر مالی رو خانوم سین ! یه خانومه متولد 60 که یه پسره یه ساله داره که مهد کودکش دو سه تا کوچه پایین تر از شرکته و این خانوم سین هر روز از ساعت 11.30 تا 12.10 نیستش که بره به پسرش شیر بده و برگرده، بعدش این خانوم لیسانس حسابداریه و اما از اخلاقش بگم که اصللللن اصلللن خووب نیست و به شدت بی ادب و یه جورایی عتیقه است ! منم در مقابلشهیچ جوره کم نمی آرم و از همین اول نمیخوام فکر کنه که میتونه سوار من بشه و هر جور بخواد حرف یزنه ! منم یه جورایی جوابش رو میدم و پر روآنه حرف میزنم باهاش راستش خیلی بدمم نمی آد که از این شرکت خودشون اخراجم کنن و من برم دنبال یه کاره درست و درمون تو یه جای درست و حسابی وضعیت حقوق و اینام که داغون ! حتی واسه اظهارنامه تیرماه و بستن حسابا پاداش نمیدن ! البته اخراج رو شوخی کردم ولی تصمیمم کاملن اینه که یه 7-8 ماهی بمونم که کار یاد بگیرم و بعدش بیفتم دنبال کار و برم یه جای بهتر ! کلن به نظر اینطور می آد که من تو کار شانس ندارم ! ولی تو همکارر چرا !!   چه میشه کرد دیگه ! راهی نیست ! فعلن باید تحمل کنم !

خب 11 روز مونده به دومین سالگرد ازدواجمون ! 2 سال شد !!! اصلن باورم نمیشه که انقدر زود گذذذذشت !  البته همسر میگفت اگه بشینی به مراحلی که پشت سر گذاشتیم فکر کنی باورت میشه یه کم ! راست میگه ها! خرید خونه، خرید وسایل خونه، عوض کردن شغل همسری، هزار جور وام و خرید ماشین و در نهایت هم عوض کردن شغل من !امیدوارم که بتونیم پیشرفت کنیم و به جاهایی که دلمون میخواد برسیم ! 

به علت پاره ای مشکلات مالی که در جریان اشون هستین از سالگرد مالگرد هم خبری نیست ! و قراره یه جشن دو نفره کوچیک باشه که دوتایی شام بریم فرحزاد و یه کم عشقولانه در کنیم با هم ! بدون هیچ مهمونی !بعله ایام این چنین می گذرد ! باشد که من بتوانم زود به زود بیایم ! 

امیدوارم جواب ندادن به نظرات رو فقط به حساب مشغولیت زیادم بگذارین...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/27ساعت 0:56 توسط بینو آ |

سلام به روی ماهتون دوستای گلم

الآن یعنی اگه بدونین که من چه حالی ام از شدت خوواب ! به قول همسری انگار چوب خوردم !! (یعنی با چوب منو زدن)

خخخخب !! من دیروز اولین روز کاریم رو تو شرکت جدید شروع کردم و امروز هم دومین روز رو تموم کردم و فردا هم سومین روز رو شروع میکنم ! مسخره هم خودتونید به من نخندین با این حالم !

از شرکت جدید بگم که به نظر جای خوبیه و خب یه شرکته بزرگه و با محل کار قبلی خیلی فرق داره ! تز خیلی نظرا ! مهمتر از همه اینکه حتمن باید راس ساعت 8.30 سره کار باشم و در صورت تاخیر کسر کار میخورم ! تا 4.30 هم حتمن باید بمونم.

به خاطر کارم که حسابداریه و اسناد و مدارک () شرکت دستمونه، تو شرکت سیستم ام اینترنت نداره و خب این یعنی که دیگه روزا نمیتونم بیام پیشتون و بهتون سر بزنم ، البته اگه اینترنتم داشتم، وقت اش رو نمیکردم ، انقدر که کار ریخته سرم و شلووغم. در راستای امنیت اسناد و مدارک شرکتف گوشی هم نمیتونیم استفاده کنیم مگر در موارد خاص و موقع نهار !! یعنی اینم تعطیل ! خب به نطرتون چی کار میشه کرد جز کار کردن ؟! یعنی من از 8.30 که میرم سره کار تا خوده 4.30 مشغولم. در این بین با ساعت نهار و گلاب به روتون دستشویی و اینا ، کلن شاید نیم ساعت بشه استراحتم ! حجم کار خیلی بالاست و بزنم به تخته تو این دو روزه حسابی کار رو یاد گرفتم و تونستم مسلط بشم به اوضاع. نهارم که بهمون میدن و یکی از بزرگترین دغدغه هام برطرف شد !

و اما بگم از شرکت قبلی که به صورت معجزه آسایی !!!! اون 3 تومن رو بهم به عنوان عیدی و سنوات این چند سال دادن و قرار شد که دیگه وامی اصلن در کار نباشه و من خیلی خوووشحال شدم ! و با تمام وجودم حضور خدا رو تو اون لحظه حس کردم و کلی ازش ممنون شدم . البته جریاناتی داره که باید سر فرصت بیام و بنویسم ! گفتم فعلن خبر خوب رو بدم بهتون تا بعد !

دیگه اینکه امروز همسر رفت برای تعویض پلاک ناشین و ما زوج شدیم ! خودمون هم خیلی دلمون میخواست که پلاک امون زوج باشه

دوستای گلم من برم بخوابم که صبح باید بیدار شم و دوران تنبلی و شل و ولی به سر اومده !

شب خوووووش

بابت غلط املایی و انشایی ، اگه چیزی در کار بود، ببخشید پیش پیش

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/06/02ساعت 23:22 توسط بینو آ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/29ساعت 14:56 توسط بینو آ |

معلومه که سر دو راهی موندم و اسیر تردید شدم، معلوم نیست ؟

خب اینو یاد تونه ؟ http://ruzhayearghavani.blogfa.com/post/207 برید پاراگراف سوم از آخر !

بعله! شد! بهم زنگ زدن هفته پیش که بیا برای مصاحبه دوم و رفتم و خلاصه با کلی بالا پایین اونا اوکی رو دادن،

حالا بگم که چیه و چه جوریه. یه کارخونه ذوب آهنه که اینجا دفتر مرکزی تهرانشه و قراره که من به عنوان حسابدار برم، البته خانومه مدیر مالی 45 دقیقه تموم داشت ازم سوال می پرسید و کاملن فهمید که من در چه سطحی هستم، و متوجه شد که خیلی حرفه ای نیستم و مبتدی ام. شرایط اینجوریه که 3 ماه آزمایشی با بیمه و حقوق میگیرن و اگه اوکی بود قرارداد میبندن که البته خانومه به من گفت که ما روی شما دید بلند مدت داریم و میخوایم بلند مدت با هم کار کنیم ، حقوق رو پایه ام 900 زدن، + 100 تومن بن + اضافه کاری حالا هر چه قدر که بشه دیگه. مالیاتم بهم نمیخوره و از این مبلغ 63 تومن بیمه کسر میشه. یعنی آخر ماه یه چیزی حدود 1100 دستمو میگیره ولی خب من اگه برم میخوام تمام تمرکزمو بذارم رو اینکه بتونم بمونم اینجا و چون جای بزرگیه، کار یاد بگیرم و بتونم وارد حیطه حسابداری بشم، مخصوصن که چون کارخونه است، اگه برم حسابداری صنعتی احتمالن خیلی آینده خوبی داره.نهارم میدن.ساعت کاری از 8.30 تا 4.30 و 5 شنبه ها هم تا 12.30 . این از این. حالا موندم که چی کار کنم ؟ برم یا نرم ؟ البته قسمت برم اش خیلی BOLD تره چون هم فیلد کاریم عوض میشه و level ام بهتر میشه، هم حقوق اش بالاتره، هم اینکه یه جای بزرگه. ولی خب از اون طرفم اونجا کارش خیلی زیاده و آرامش اینجا رو نداره، هر روز باید برم و باید اضافه کاری بمونم، اصولن چون کار حسابداری خیلی زیاده مرخصی هم به سختی بهم میدن.(اینجا هم کمتر میتونم بیام !) ولی خب احساس میکنم تحمل کردن فشار کاریش به یاد گرفتن کار می ارزه .

منکه به انجا اوکی رو دادم و به محل کار فعلی هم گفتم که اینجوری شده، اگه برنامه ام به رفتن بشه، باید از شنبه، 1 شهریور اونجا مشغول به کار بشم.باید 20 میلیون هم سفته بدم! پرس و جو که کردم همه گفتن چون حسابداری کار حساسیه همه جا همین حدود سفته میگیرن.

شما جای من بودین چی کار میکردین !؟

 

 

بی ربط به بالا !

همسر عزیزتر از جا،پریشب طی یک اقدام انتحاری و علی رغم بوق بوق کردن سنسورهای عقب، هنگام دنده عقب زد به یه موتوری و چراغ عقبمون یه کمی شکست ! بعد دیروز با همکارش اومدن چراغه رو بچسبونن که همکاره حسود،چسب ریخته رو ماشین ! اونم چسب قطره ای! البته یه کمه و خیلی معلوم نیست.

اینم از گل کاری های همسری که اینجانب با یک دل آشوب و عصبانی ، زبانم رو به گفتن فدای سرت عشقم آغشته کردم ! راهی نبود که ! خودش به اندازه کافی عصبانی و ناراحت بود دیگه! (در ضمن برای ماشین قربونی هم کردیم و صدقه هم دادیم!)

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 12:22 توسط بینو آ |

جاییی که من میشینم تو شرکتمون متاسفانه خط من که ایرانسله آنتن نداره، هر وقت موبایلم زنگ میزنه باید گوشی رو بگیرم دستم و بدو بدو برم تو اتاق کنار آشپرخونه تا بتونم با تلفن حرف بزنم.و پریروز این اتفاق نزدیک به 10-12 بار افتاد البته شاید برای اولین بار تو زندگیم، چون اصولن عادت ندارم به تلفن حرف زدن و معمولن اس ام اس میدم مگر اینکه یه چیزه فوری و طولانی باشه، از قضا همسر هم همینطوره و اون اوایل آشنایی مون یکی از نقاط + من که براش Bold بوده، همین بوده که اهل تلفن نیستم زیاد ! (معیار همسر در حلقم!) دفعه اول همسر زنگ زد و گفت که بابا گفته هر چی تا الآن پول جمع کردین همین الآن بریزید به حسابه من چون من الآن تو عظیم خودرو ام . (از اون 7 تومنی که قرار بود شرکت بهم بده فقط 3 تومنش رو دادن! و اینجوری شد که پول ما کلن شد 15 تومن ولی پدر همسری نمیدونست و فکر میکرد 12 تومنه،البته اون 3 تومن آخر رو هم پریروز عصر ریختن به حسابم ) همسر هم به پدرش گفته که ما الآن فقط 12 تومن داریم و قراره تا چند روز دیگه 3 تومن جور بشه،پدر همسر هم میگه که من اون 3 تومن رو بهتون میدم و هر وقت داشتید به من بدید. بعد هی همسر زنگ میزد به من و دونه به دونه اینا رو میگفت که من به همسر گفتم که همین الآن سریعن پاشو مرخصی بگیر و بیخیال کار بشو و برو پیش بابا، هر جا که هست، بهش بگو یه نفس عمیق بکشه و بعد تصمیم بگیره !

همسر هم مرخصی گرفت و حدودای 2 ظهر بودش که رفت پیش باباش، به من زنگ زد و گفت با پولی که الآن ما میدیم، (یعنی این 15 تومن نقده)، بقیه اشم وام میدن و 2 ساله باید برگردونیم، ماهی 1 میلیون و 300 هزار تومن! هی من به همسر میگفتم بیخیال ما اصلن در توانمون نیست که این مقدار رو قسط بدیم و قسطای خودمون هم هست، هی بابای همسر میگفت نه شما هر ماه هر چه قدر شو که تونستین بدین،من بقیه اش رو میدم ! ما هم هی اصرار که نه، پدر شوهر هم هی اصرار که بله !

خلاصه این اصرار ها ادامه داشت تا اینکه همسر زنگ زد و گفتش که اینا رانای نقره ای ندارن، اشکال نداره سفید بگیریم ؟!! که من هم گفتم پس به تفاهمات پدر و پسری رسیدین ؟ اشکال که نه والا، چه اشکالی. و همسر به پیوست با من تماس گرفت که پاشو حاضر شو با بابا میایم دم شرکت دنبالت که بریم ماشین رو تحویل بگیریم و اون لحظه بود که من فهمیدم بععععععععله! همه چی جدیه ! (البته از قبل با هم اوکی کرده بودیم که رانا بگیریم و اولویت اول امون هم نقره ای بود و بعدشم سفید)

خلاصه ساعت 4 بود که همسر و پدرش اومدن دم شرکت دنبالم و رفتیم اون نمایشگاهی که باهاش اوکی کرده بودن و ماشین امون رو تحوووویل گرفتیم و حساااابی ذوووق زده بودیم . بعدش من متوجه شدم که بعله، پدر شوهر اینا هم دارن ماشین میخرن همزمان با ما از همونجا، اونام هیوندا النترا گرفتن و خلاصه من و همسر و پدرش ماشین ها رو تحویل گرفتیم و هر کدوم سوار بر یک ماشین به صورت جداگانه(همسر سوار ماشین نو خودمون،پدرش سوار ماشین جدیده خودش، منم سوار ماشین قبلی پدرشوهر اینا)راه افتادیم به سمت پمپ بنزین و ماشین ها رو بنزین زدن و رفتیم به سوی خونه پدر شوهری اینا و پدر شوهر، مادر شوهر رو سوپرایز کرد با ماشین مورد علاقه اش . مادر شوهر هم ماشین ما رو دید و کلی ذوق کرد.

به همسر سپردم که سره راه که داری میای برو سوپر مارکت و دو تا بستنی بگیر، به صورت علی الحساب شیرینی ماشین امون رو بدیم به مامانت اینا، رفتیم خونه مادر شوهر بستنی خوردیم و من و همسر که دل تو دلمون نبود که زودتر بریم با ماشین یه دوری بزنیم و واسش روکش صندلی و قفل فرمون و اینا بگیریم، پیچیدیم و اومدیم . اول رفتیم دادیم یه مرغ کشتن و مرغه رو دادم به یه خانومی که طفلی کلی دعامون کرد،بعدشم رفتیم دنبال روکش اینا و اونا رو اوکی کردیم. در نهایت هم ماشین مامانم رو بردیم گذاشتیم تو پارکینگ خونش.

خونه که رسیدیم تقریبن ساعت نزدیکای 11 شده بود، شب قبلشم عروسی یکی از دوستامون بود، له له بودیم.سریع به مامانم زنگ زدم و خبر خوش رو بهش دادم.حسابی ذوق زده شد مامانم و طفلی گفت اگه واسه قسطا پول کم داشتین حتمن بهم بگووووو و خب ته دله اش یه کمی + شد نسبت به خانواده همسر خدا رو شکر.

بععععله این بود از جریان ماشین دار شدنه ما ! شما باورتون میشه ؟ منکه هنوز باورم نشده!

فقط دعا کنین که من بتونم زودتر یه کاره بهتر پیدا کنم که حقوقش خوب باشه و شرکت همسر اینام اوکی کنه که حقوقش زیاد شه.

مرسی از همه دعاهاتون دوستای نازنینم، به ثمر نشست.(میشی،ترانه،نیلو جون،بوس مخصوص) حالا وقتشه دعا کنین برام که زودتر یه کاره بهتر پیدا کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 10:51 توسط بینو آ |

مطالب قدیمی‌تر