ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام دوستاااانم !
من بالاخره اووومدم .. خدا شاهده كه ده دفعه اين قسمت پست مطلب جديد رو باز كردم ولي ديدم اصلن انرژي نوشتن ندارم و ممكنه از سر و ته اتفاقات بزنم ! گفتم يه وقتي بيام كه تمام و كمال بنوويسم ... !
راستش ، ما از شنبه ايي كه گذشت يعني از 28 ارديبهشت 1392 رفتيم خوونه ي خودمون بالاخره ...

كل 5 شنبه و جمعه اش رو داشتيم كار ميكرديم اونجا و مشغول تميزكاري اونجا بوديم !
وااااقعن يه سري چيزا برم خيلي جالبه !!مثلن كثيف بودن مستاجري كه 4 سال خونمون بوده !!! بعد از اينهمه خرج و مخارجي كه واسه خونه كرديم و نقاشي كردن و همه ي اين كارا ،رفتم بالاي كابينت رو تميز كنم كه ديدم هي وااااااي من !!! چه خبره !!
قشنگ انگار كل اين 4 سال حتي يه بارم تميز نكرده بود اين خونه رو ! بگذريم كه 5 شنبه من و همسري كلي خونه خودمون رو برق انداختيم و خسته و مونده و داغون و له له برگشتيم خونه . انقدر كه شب از خستگي خوابمون نمي برد !
آخه يكي نيست به ما بگه كه آقا و خانوم محترم ،چرا كاري رو كه بايد در 5-6 روز انجام داد يه دفعه يه روزه ميكنين كه اينجوري نابود بشين ... !!!

جمعه صبح هم كلي خوابيديم با همسري و باز پا شديم و وسايلا رو جمع كرديم و برديم خونمون گذاشتيم ،جمعه ظهر واسه خونه خودمون جلسه ي آپارتمان بودش و قرار بود كه همسري بره جلسه رو !
آخه اينجور كه بوش مي آد ما كلن اينجا برنامه ها خواهيم داشت !! توي آپارتمان ما كه كلن 8 واحد هستيم ، فقط 3 تا از مالك ها ساكن هستن ،بقيه همه مستاجرن ! و اين 3 تا مالك ماييم و همسايه روبروييه و طبقه دوم، كه يه پيرزنه است با دندون هاي طلا !!! و حالا بگم از اين ماجرا ها ، اين آقايي كه همسايه روبرويي ماست و مالكه ،دقيقن روبروي خونه يه املاك داره و كار خودش هم مشاور املاكي هستش (حتمن همه اتون به شخصيت اش پي برديد و نياز به توضيح اضافه تر نيستش !!) و همين آقا مدير ساختمون هم هستش كه پول ميگيره و هيچ رسيدگي ايي به ساختمون نميكنه و فقط در ماه 1 بار يكي مياد و پله ها رو تميز ميكنه !و اين خانوم مسن هم از اوناييه كه كلن به دور از فرهنگ آپارتمان نشيني هستش و مشاعات و خرج و مخارج ساختمون رو درك نميكنه ! ميره بالا پشت بوم فرش ميشوره و .... آقاي مدير ساختمون و اين خانوم دندون طلا ، با همديگه در جنگند !!
و خدا به ما رحم كنه !!! توي جلسه هم همسري به مدير ساختمون گفته كه شما بايد در ازاي پولي كه ميگيري از همه هم رسيد بدي بهشون و هم فاكتور كه اين پول خرج چيا شده ! آقاي املاكي هم ناراحت شده و گفته شما داري به من توهين ميكني
و از همينجا بود كه ما فهميديم يه ريگي به كفش آقاي املاكي هستش ! جلسه بدون هيچ نتيجه ي منطقي و به درد بخوري تموم شد !
جمعه تولد دوست دختر برادر شوهري بودش و مهموني گرفته بود و ما هم از ساعت 6-7 تا 12 اينا مهموني بوديم و خوش گذشتش بهمون

شب اش هم برگشتيم خونه و خوابيديم و شنبه صبح هم رفتيم سره كار و بعد از شركت دوست خوب و ماهمون كه هميشه خيلي كمكمون ميكنه ،فرشيد
، اومد كه ديگه به طور كامل جا به جا بشيم و نقل مكان كنيم ... و ما از شنبه شب در خونه ي عشقمون ساكن شديم !

و فقط يه كم خرده ريز هاي ديگه مونده كه بايد امروز و فردا بريم از خونه مامانم بياريمشون ...
خونه ي جديد مون از خيلي نظرهاا خووبه .. اول از همه دسترسي اشه .. كه خيلي راحته و از هر جايي و هر ساعتي ما به راحتي ميتونيم برسيم خونمون ... بعدم اينكه يه شهروند و يه تره بار خيلي خيلي بزرگ تو خيابونمونه و از خونه ي ما 5 دقيقه راهه تا اونجا و ما در 2 روز گذشته رفتيم اونجا كلي حال و هول !! البته قابل ذكره كه به خاطر خرج هايي كه توي اين ماه ارديبهشت واسه خونمون و خرده ريز هايي كه خريده بوديم كلن تو جيب هامن شپش ملق مي انداخت !!! 
حالا اون روزي من برداشتم ليست نوشتم كه هنوز چيا ميخوايم و چيا لازم داريم ديدم كه اي وااااااااااي ..
هنوزم كلي چيز هستش كه ميخوايم و بايد بگيريم واسه خونمون ! و از همه مهم تر و واجب ترش فرشه ! كه الان خونمون فرش نداره و سنگ هاي كف دارن به شدت خود نمايي ميكنن !!
آهان واسه تلويزيون هم ، پدر شوهري و مادر شوهري برامون به عنوان كادوي خونه نو گرفتن ..
يه TV مارك LG هستش كه 42 اينچه ... و همين اينك تو خونه ي خودمون تو كارتونشه هنوز ! به علت همون مشكلات شپشي و اينا !!! يه چيز خيلي جالب اينه كه روزي كه رفتيم تلويزيون رو از خونه پدر شوهري اينا بياريم ،كلي من و همسري ازشون تشكر كرديم كه زحمت كشيدين و تلويزين خيلي بزرگه واسه ما و اينا و پدر شوهري هم در جواب گفتش كه من كه واسه شما هيچ كاري نكردم و اين كوچكترين كاري بود كه ميتونستم بكنم و كلي محبت كردش
و وقتي كه به مادر شوهر همين حرفا رو زديم ،مادر شوهر برگشت گفت آره بابا ! منم به پدر شوهرت گفتم كه اين بزرگه واسه خونه ي اينا و كوچيكتر بگيريم بهتره !!!!!!
برام خيلي جالب بود ! برخورد آدما و شخصيت اشون ! بگذريم، منكه تصميم گرفتم به حرفاي مادر شوهر ،چه خوب ،چه بد، هر چي هر چي ،ذره اي اهميت ندم و نذارم كه ناراحتم كنه !! 
اين يكي دو روز اخير هم همسري كلي كار داشتش شركت و همش 8-9 مي اومد خونه شبا .. منم تا همسري برسه خونه رو مرتب ميكردم و كارهاي چيدن وسايل و اينا رو انجام ميدادم ...
احتمالن اين 5 شنبه و جمعه هم ميريم كه خونه مامانم رو يه سر و ساموني بهش بديم و يه كم تميزش كنيم تاوقتي مامانم بخواد بياد دوباره تر و تميز و مرتبش كنيم ...
اميدوارم كه زودتر اين كارا تموم بشه و من و همسر بشينيم رو مبلامون و چايي بخوريم و فيلم عروسيمون رو نگاه كنيم ! 
چه قدر اين شكلك هارو دوست داشتم !!
مراقب خودتون باشيد دوستاي ناااازنينننم


نشد كه بشه كه ما اين هفته خونه ي خودمون باشيم .. اولين علت اش اين بود كه 5شنبه و جمعه ي هفته ي گذشته رفتيم خونمون و اتاق خواب رو تميز كرديم و آشپزخونه كامل چيده شد و لوستر ها هم نصب شد !اومديم كفه ي تختخواب رو بذاريم ، ديديم كه بـــــــــــــــله !! بـــــــــه بـــــــــه !!
چه گند مفصلي زدن ! اندازه ي بالا و پايين تخت 20 سانتيمتر با هم فرق داشت و تختمون به جاي اينكه مستطيل باشه شده بود ذوزنقه !!!
انقدر عصباني شدم كه دلم ميخواست برم اين آقاي تختي رو نابود كنم ! خيلي ما رو اذيت كرد ،ده دفعه اشتباه فرستاد و دير فرستاد و حالا هم كه دسته گل آخرو به آب دادش !!
فقط شانس آورديم كه از يه خيابون پايين تر از خونمون خريده بوديم و همون 5 شنبه همسري برد دادش به يارو كه عوضش كنن و خب حتمن شما هم ميدونين كه امروز 4 شنبه است ! و از اين مردك كوته فكر هم هيچ خبري نيست و همش ميگه تو راهه و داره مياد و تو انباره و .....
بگذريم از اين اعصاب خوردي ها ....
و دومين علت هم اينه كه همسريه گل و گلاب نازنين ما ديشب راهي تبريز شد براي يه ماموريت كاريه 5 روزه و خب همسر گفتش كه حالا كه من نيستم ، بهتره تو اين هفته نريم اونجا كه تو هم تنهايي ،بذار من برگردم و بعدش و ميريم .. گفت تو بموني همينجا من خيالم راحت تره .. ساختمون رو ميشناسيم و اينا .. و من هم پذيرفتم !!
و منه طفلك 5 روز تنهام ...
حالا موندم چي كار كنم اين 5 روز رو ..
به خواهري هم چيزي نگفتم كه همسر مسافرته چون ميخواد هي گير بده كه بيا خونه ي ما بمون و ما بيايم خونتون و از اين حرفا كه من اصلن حوصله اشو ندارم و تنها بودن يا با دوستام بودن رو ترجيح ميدم !
![]()
قراره كه از 5 شنبه يكي از دوست جونام بياد خوننمون و تا جمعه هم بمونه ... حالا تا 5 شنبه ببينيم كه چه ميشود !!
1 شنبه با 3 تا دوست جووونيام رفتيم بيرون .. كلن ما 4 تاييم كه از دانشگاه باهم دوست شديم و خب خيلي با هم صميمي ايم و جيك و پيك امون يكيه ..
از تمام زندگي و روزها و لحظه هاي همديگه هم با خبريم !!! 1 شنبه خيلي خووب بود ... همديگه رو بعد از كلي مدت دوباره ديديم و دوباره دور هم جمع شديم .. ولي خيلي زياد به خاطر يكي از دوست جونام ناراحتم كه تو زندگي مشتركش به يه سري بن بست ها و مسائلي خورده كه يه فكراي ناراحت كننده اي به ذهنش رسيده از طلاق و جدايي .... نميدونم كه چه جوري ميتونم بهش كمك كنم و خيلي هم دلم ميخواد كه زندگي اش دوباره روبه راه بشه .. تو رو خدا همتون براش دعا كنيد ... ![]()
فعلن خبر جديد ديگه ايي نيست ... همتون رو ميبوسم و مراقب خودتون باشيد
برای تو مینویسم عشق بی نظیرم .. در زاد روز تولدت ...
برای تویی که تمام نفس هام به نفس های تو بنده ... امروز اولین تولدته که من و تو زن و شوهریم .. اولین تولدی که بدون هیچ نگرانی میتونم شب کنارت بخوابم و کل روز رو تو بغلت باشم .. و من چه قدر خدا رو شاکرم به خاطر داشتن تو .. به خاطر بودنت کنارم و اینکه همراهم تو فراز و نشیب های زندگی تو هستی ... داشتن تو برام بزرگترین شانس و موهبتی بود که از خدا بهم رسید .. دیدن تو ... آشنا شدن با تو .. روزهایی که با تو بودم ، روزهایی که مرد زندگیم تو بودی و هستی و خواهی بود ...
یادت می آد ؟ تابستون 1391 رو ؟ اون تابستونی که توش چه قدر واسه بهم رسیدن عذاب کشیدیم و چه قدر پای خواستنمون و دوست داشتنمون وایسادیم ....واسه من اون جنگ هایی که کردی ، سختی هایی که کشیدی ، یه دنیا ارزش داشت و داره هنوز ...و نتیجه ی تمام اون سختی ها هم شد 6 مهر ماه 1391 ، بهترین روز زندگیم .. روزی که همسرت ، همدردت و همدم ات شدم ... هنوزم وقتی به اون روز که من خوشبخت ترین عروس دنیا بودم ، فکر میکنم ، اشک تو چشمام جمع میشه ...بغض میکنم و دلم میخواد به خاطر این لطف خدای مهربون تمام دنیا رو فدات کنم ...
امروز تولدته .. روزی که 32 ساله شدی و البته 5 امین تولدی میشه که تو عشق زندگیم هستی و اولین تولدی که تو همسرم هستی ... پارسال رو یادت می آد ؟ روز تولدت ؟ چه قدر دلمون میخواست کل روز رو باهم باشیم و کنار هم باشیم و لی این معذوریت ها و محدودیت های لعنتی مانع اش میشدن ؟ ولی امسال ، من با تو ام ... نوازش ات میکنم و سرتو رو سینه ام میذارم و میتونم تمام روز رو ببوسمت ... تو بغلم بگیرمت و باهات حرفای عاشقانه بزنم ، به قول خودت موبایلم رو هم خاموش میکنم که کسی مزاحم روز عاشقانه امون نشه ... و انقدر این روز بهمون خوب میگذره و خوش میگذره که 30 سال بعد هم توی تولد 62 سالگیت ، بهم میگی: یادت می آد اون روز رو ؟ اولین تولد متاهلی ام رو ؟ و الآن 30 سال از اون روز گذشته و ما عاشق همیم ...
بهت گفته بودم که چه قدر دلم میخواد باهم پیر بشم .. با هم موهامون سفید بشه و قدمون کوتاه بشه و صدامون بلرزه ؟ چه قدر لذت میبرم از این جمله که الهی به پای هم پیر بشین .... چه قدر دلم میخوام موهامون یه دست سفید بشه و با دست و صورت های چروک همدیگرو در آغوش بگیریم و کل دنیا به عشق بین امون حسودی کنن ...
گاهی از هم دلگیر میشیم ، گاهی هم بهونه میگیریم، بهونه هایی که علت اش فقط نیاز داشتن به آغوش همدیگه است .. من تمام این بهونه ها رو میذارم به حساب عشق بی اندازه ای که تو چشمات می بینم .. عشقی که هر بار که به من نگاه میکنه تمام وجودم رو لبریز میکنه .. و چه قدر احساس خوشبختی میکنم من اون موقع هایی که با عشق تو جمع نگام میکنی و با نگاهت خیلی چیزا رو بهم میفهمونی ...
و من چه قدر خوشبختم که تو رو دارم ..
خدایا شکرت ..............
اين مدتي كه گذشت ،تمام وسيله هاي خونمون رو آوردن و تقريبن تكميل شدش ، امروز هم تخت امون رو مياره ، البته جمعه آورده بود ولي چون با سفارش ما مطابقت نداشتش ،يه قسمتي اش رو عوض كرديم و امروز حاضر ميشه ...و قراره كه همسري زنگ بزنه تا براي وصل كردن يخچال و گاز و لباسشويي هم امروز بياين كه ديگه ان شاء الله از 5 شنبه و جمعه بريم خونه خودمون ...البته خيلي سخته اين كاراش و خب نميدونم چرا من و همسر اينقدر طولش ميديم و زودتر كارا رو رديف نميكنيم !! البته يه علت خيلي مهم اش هم اينه كه انرژي نداريم ! تا يه ذره كار ميكنيم به طرز وحشتناكي خسته ميشيم و حتي نا نداريم كه حرف بزنيم !! نميدونم چاره اش چيه ؟؟
هفته ي پيش هم چشمتون روز بد نبينه ،يه سرما ي وحشتناكي خوردم كه هنوزم اثراتش باقيه و همسريه مهربون برام سوپ درست كرد و كلي بهم رسيد تا يه كم رو به راه بشم .
قبلن گفته بودم كه از خانواده شوهر فقط خواهر شوهري تولدمو بهم تبريك گفت و كلي هم تحويلم گرفت و هم مسج داد و هم زنگ زد ... برادر شوهر كوچيكه هم كه گله ... ولي پدر و مادر شوهري هيچي نگفتن ! منم چون كلن ازشون توقعي نداشتم ديگه ، ناراحت نشدم ! و به روي خودم هم نياوردم ، 5 شنبه شب كه رفتيم خونشون ، از در كه من و همسري رفتيم تو كلي واسمون تولد تولد خوندن و تبريك گفتن و كلي معذرت خواهي كه ما حواسمون نبود و اينا .. منم خيلي محكم گفتم كه واقعن ؟؟ اصلن مهم نيست !!! و در واقع تولد من و شوهري رو با هم گرفتم (آخه 6 ارديبهشت تولد شوهريه) و كادوي تولد من و شوهر و كادوي خونه مون رو هم دادن بهمون
ديروز هم همسري رفت يه ماموريت يه روزه .. شهر زنجان ... كلي هم تعريف ميكرد كه چه قدر قيمتا خوبه و چه قدر ساخت و ساز زياده و اكثرن نوسازن و اينكه چه قدر قيمت خونه خوووووبه اوونجا ... و خب براي منم سوغاتي يه چاقوي دست ساز آورد !!!
اين چند روزه هم همش سره كارم و درگير كارا ...
فقط اميدوارم كه زودنر كاراي خونه رديف بشه كه بتونيم بريم .. اميدوارم پست بعديم از خونه ي خودمون باشه !!!
كسي ميدونه آيا كه اين گرد و خاك نقاشي و بنايي رو چه جوري ميشه نابودش كرد ؟؟!!!