سلام به روی ماه دوستای دوست داشتنی و خوبم. سال نو تون مباااارک . ایشالا که امسال به تمام خواسته هاتون برسید و بهترین ها براتون اتفاق بیفته. کنار خانواده و عزیزانتون سلامت باشید و از ته دل قهقه بزنید. جیباتون پر پول باشه و دلاتونم خوش.

ترانه عزیزم، به راحتی مامان بشه و دختر خوشگلش رو بگیره تو بغلش. میشی جونم بره زودتر خونه نو و یه کار عالی پیدا کنه . نیلو جون کنار خانواده بهترین روزا رو بگذرونه و دست درد نیاد سراغش. پرهون ماهم کنار همسرش شاد و خوشبخت باشه .هدیه جونم همین احساسات قشنگش رو داشته باشه. بهار خانوم روزای زندگی مشترکش بهاری بشه و ارشد قبول بشه. و خلاصه برای همه بهترین ها رقم بخوره.

و اما اندر احوالات ما در قبل و بعد از تعطیلات. والا چی بگم ؟ سرما خوردم در حد مرگ گ گ گ گ ... یهو و خیلی ناگهانی ! همون روزی که مریض شدم رفتم دکتر و درجا 3 ا آمپول زد بهم . 2 تا آمپولم فرداش زدم و تمام این اتفاقات در دوشنبه آخر سال افتاد ! سه شنبه اش سر کار نرفتم ولی  چهارشنبه اش رفتم و ظهر اومدم خونه بازم به استراحت.طفلی همسر کلی ازم پرستاری کرد. بعد جالبیش این بود که خواهرم هم همون روز همین ویروس و گرفته بود و اونم سرما خورده بود ، بعد مامانم هم اون سر دنیا سرما خورده بود !!! اینطور خانوااااده هماهنگی هستیم ما ! بعله !

بعد 5 شنبه یعتی 28 ام صبح که بیدار شدیم دیدم همسر هم حالش داغونه و تب داره، از اونجاییکه ساعت 6:30 صبح وقت داشتم برای ناخن هام، صبح زود بیدار شده بودیم و به زووووووووووووووووور همسر رو بردم دکتر و در جا اونم 3 تا آمپول زد و راهی اش کردم که بره خونه و بمونه و استراحت کنه، حالا فکر کنین جمعه صبحم میخواستیم بریم شمال ! دیگه 5 شنبه بدو بدو دربست گرفتم و رفتم پیش ناخن کارم و حدود 7:30 رسیدم و بعدشم رفتم سره کار! آخه فکر کنین 28 اسفند برااا چی باید بریم ؟؟؟ هیشکی هیچ کاری انجام نداد !!بعد از سره کار بدو بدو از یه آشپزخونه خونگی سوپ خریدم و رفتم خونه و با همسر زدیم بر بدن و آخ که چه قدر چسبیددد ! بعدشم ولوووو شدیم و تا عصر خوابیدیم . خلاصه اینکه با کلی بدو بدو از 5 شنبه عصر خودمون رو واسه جمعه صبح آماده کردیم و ساعت 7 صبح با برادر شوهر و خواهر شوهر اینا راه افتادیم. خیلی خلووووت بود و طرفای ظهر رسیدیم .

یه کم استراحت کردیم و رفتیم دنبال هفت سین جات به سمت بازار! اومدیم و مشغول چیدمان شدیم و تمام سعی مون رو کردیم که برای سال تحویل بیدار بمونیم و همه با لباس خواب سال نو رو تحویل کردیم!

بقیه روزها هم صبح ساعت 12 بیدار میشدیم و یا تو ویلا ولوو بودیم یا میرفتیم بیرون یه دوری میزدیم. کلن مسافرت خوبی بود و استراحت کردیم، روز 4 ام هم آماده برگشت شدیم که همسر 5 ام سره کار باشه . کلی شلوغ بود و تو راه موندیم و بالاخره بعد از 12 ساعت رسیدیم خونه.

بقیه تعطیلات رو هم یه کمی عید دیدنی کردیم و همسر روزا میرفت سره کار و ظهر می اومد خونه . منم سه روز تو هفته دوم رو رفتم سره کار. تولدم هم که 12 ام بودش . شبش خواهری و شوهرش اومدن خونمون و دور هم بودیم یه کم.

یکی دو تا مهمونی هم رفتیم و اینجوری بود که تعطیلات بدون هیچ استفاده مفیدی تموم شد و دوباره بدو بدو ها شروع شدن.

برای سال جدید کلی برنامه جدید دارم .

میخوام وقتم رو کمتر به بطلالت بگذرونم و از زمانم استفاده کنم .

اگه خدا بخواهد میخوام برای ارشد مدیریت مالی بخونم امسال و کنکور بدم ببینم چی میشه.

از نظر کاری هم فعلن قصد دارم تا آخر تابستون بمونم همین جا و بیشتر تجربه پیدا کنم و کار یاد بگیرم.

امیدوارم که برای همه و من اتفاقای خوب بیفته و همه امون بتونیم به تصمیماتی که برای سال جدید گرفتیم عمل کنیم.

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۷ساعت 12:22 توسط بینو آ |

بوي عيدي،بوی توپ،بوی کاغذ رنگی                  

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ­ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ­ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

من اومده ام وااای واااای، بالاخره با استفاده از همون روش COPY PASTE  ام بازم دارم مینویسم! الآن که دارم مینویسم 3 شنبه 5 اسفند ساعت 10:37 است، حالا کی بتونم آپلود کنم نوشته ام رو خدا میدووونه و بس! یعنی حتی خودمم خبر ندارم! بعععله در این حد مشغولیات کاری دارم که هر لحظه ممکنه یه خروار کار سرم خراب شه و مجبورم شم تا بوق گربه بمونم شرکت! باشد که این چنین نشود. و اما از زندگانی بگم که دیروز سالگر بله برونمون بود. چه زود گذشتا !!! انگار همین دیروز بود که اومدم نوشتم بله برونه گل می تکونه و اینا، به همین خوشمزگی شد سه سال! سه ساله پر خاطره که هر لحظه اش برام عزیز بود. بودن کنار همسر مهربونم و زندگی کردم در کنارش و نفس کشیدن تو آغوشش واقعن برام با ارزشه و در حال حاضر مهمترین و پررنگترین نقطه زندگیمه.

یه همچین آدم عشقولانه ای هستم من!!

از احوالات کاریم بگم اول از همه، اوضاع کاریم مثل قبل هستش با این تفاوت که یه کم با همکارام جور تر شده و البته این اصلن از رو مخ بودنشون کم نکرده ها! اون روز داریم میگیم با هم که آره محیط کار ما خیلی خشکه و داریم کم کم افسرده میشیم اینجا، حجم کار که بالا هستش، خوده کارم که جنسش خشک و اعصاب خرد کنه، باید خودمون به فکر خودمون باشیم و از اینحرفا که یهو همکار متحجر پیشنهاد میده که بریم به مدیرمون بگیم یه صندوق بذاره هر کی تایمی که داره استراحت میکنه و کار میکنه رو حساب کنه و پول اون تایم رو حساب کنه و بندازه تو اون صندوق که حلال هم باشه اگه استراحتی میکنیم حین کار !!!!! یعنی قیافه منو در اون لحظه تصور کنیدااااا، گفتم نه دستت درد نکنه ول کن بابا! فکر کنین که من چه همکارایی دارم تازه این یه قسمت خیلی کوچیکشه ! کلن با آرایشگاه و تر و تمیز بودن که خیلی نسبتی ندارن! یکی شونم هست که از مهر ماه تا حالا که هوا سرد شده کلن یه لباس رو داره میپوشه! یه پالتو، یه کیف، یه کفش، یه شلوار! بد اینش اصلن مهم نیستاااا مهم اینه که بابا اون لعنتی ها رو بشوووووور! من اصلن مشکلی ندارم که یه لباس رو حتی 10 سال مکرر بپوشیش، عزییزدلم فقط گاهی بشورش اونو خب! بعد هیچ حرف دخترونه و زنونه ای هم نمیشه باهاشون زد! همون خانوم که پیشنهاد صندوق داده، میگه اون روز که من همیشه با حال کر و لال ها غبطه می خورم! چرا ؟؟؟؟ چون گناه نمیکنند! نه غیبت میکنن و نه غیبت میشنون! دیگه فکر کنم اگه طرف نابینا هم باشه که نور علی نوره! یه وقت فکر نکنین اینا شوخیه ها !!! همش کاملن جدیه! کلن تو این واحده ما 4 نفریم با خودم ! دوتاشون رو که وصفشون رو شنیدین، میمونه یکی شون که به نسبت بقیه من رابطه ام باهاش بهتره. آدم نرمالیه و در عین حال که دین و ایمونش رو داره همه چیش هم سره جاشه. و اما از مدیرمون بگم که گوش شیطون کر و چشم شیطون کور و زبون شیطون لال(الان طبق استنباطات همکارام شیطون رفت بهشت دیگه! ) باهام بهتر شده رابطه اش و اعتمادش بهم بیشتر شده البته که خودم خیلی تلاش کردم که هر کاری که بهم محول میشه درست و دقیق انجام بدم و اشتباه نکنم و احتمالن این روند مثبت نتیجه همین رفتار خودمه. باشد که رستگار شویم !

و اما احوالات زندگانی هم که در جریانه! معمولن 3-4 روز در هفته رو بعد از سره کار میرم شرکت خواهری اینا و تو همون مقاله ISI ها که بهتون گفته بودم کمکشون میکنم و یه درآمدی هم از اونجا نثار روح پاک ما میشه !

همسر هم طفلی به شدت مشغول کاره و با هم دیگه یه تفاهم نامه نوشتیم چند وز پیش مبنی بر کنترل مخارج تا اتمام اقساط ! که البته مدتش خیلی هم طولانی نیست و تا یه سال دیگه اوکی میشه. دیگه از مفادشم اینه که خرج اضافی کلن ممنوع! خرید کفش و کلاه در صورت عدم نیاز قدغن! ماهی یه بار بیشتر بیرون غذا خوریم و از این دست صحبت ها دیگه! امیدارم که بتونیم رعایت اش کنیم.

دیگه اینکه به صورت کمی تا حدودی جدی دارم تصمیم میگیریم که واسه کنکور ارشد سال 94 بخونم! دانشگاه سراسری! خیلی اعتماد به نفس دارم، نه؟؟! آخه تقصیر همسره! میگه تو که لیسانست دانشگاه سراسری بوده میتونی واسه ارشدم سراسری قبول شی. البته اگرم آزاد قبول بشم هم میرم، چونکه مامانم گفته هزینه اش اوکیه و اینا. یه چیزی هم هست در راستای این درس خوندنه که ممکنه همسر هم باهام هم مسیر بشه و یه فوق دیگه تو رشته کاریش بگیره. حالا تا ببینیم چی بشه. البته من میخوام برای مدیریت مالی شرکت کنم. نمیدونم بشه یا نشه. ولی خب تلاشم رو میکنم. ایشالا که خدا هم کمکم میکنه.

آهان راستی یه مدت دنبال کار بودم شدید که حتمن از این شرکت برم و هر روز کلی رزومه میفرستادم و یه عالمه تا جا رفتم مصاحبه، یا من می پسندیدم اونا نمی پسندیدن یا اونا می پسندیدن من نمی پسندیدم ! نشد که بشه ! البته یه جا هم شد که وقتی رفتم مصاحبه هم من پسندیدم و هم مدیر اون واحد، در حدی که بهم گفت برو شرکتتون و استعفاتو بده که از نظر من 100 درصد اوکیه و چه خوب شد که من نکردم این کارو چون بعد از اینکه مصاحبه اولشون اوکی شد رفتم واسه امتحان و امتحانم رو عالی دادم و رفتم برای مصاحبه آخر که اونم اوکی شد و گفتن تا 2-3 روز آینده بهم زنگ میزنن در کمال ناباوری بعد از یه هفته برام ایمیل زدن که توانایی های شما و فرصت های شغلیه ما بهم نمیخوره و از این حرفا !! نمیدونم والا چرا!! غیر از خودم یه قشر عظیمی از دوستان و آشنایان در شگفتند! ما گذاشتیم به حساب حکمت الهی و مشیت روزگار! شاید شغل بهتری یه گوشه نشسته منتظر من و داره غصه میخوره با خودش که کی میشه که برم و تصاحبش کنم!

از خونه تکونی بگم که کار خاصی نکردم جز تمیز کردن 4 تا دونه کابینت ناقابل و خیلی خیلی دلم میخواد که شروع کنم و خونه رو حساببی بتکونم ولی کو وقت ؟؟ حالا وقتی وقتش هست کو جون و انرژی و نا ؟!! البته بگذریم که دیشب به صورت انتحاری ساعت 11 شب به کار افتادم و کف آشپزخونه رو تمیز کردم و گردگیری کردم و خاموش هم نمیشدم! بیچاره همسر هم مجبور بود پا به پای من کار کنه دیگه! اینجور زن خوش اخلاقی ام که اگه ببینم خودم کار میکنم و اون طفلک نشسته، خون تو رگ هام به جوش می آد!

چه قدر نوشتم من ! بترکم دیگه! وقتی عین آدم زود زود نمیام بنویسم این میشه نتیجه اش! باشد که آدم شوم !!!

دیگه اینکه اگه کم میام پیشتون و زود میرم و اینا به بزرگی خودتون ببخشید. وگرنه که به جوووونه خودم به یاد تک تک اتون هستم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ساعت 11:33 توسط بینو آ |

نه اینکه حال من خوش نیست، نه اینکه قلبم آشوبه، تو خوش باشی کناره من، همین بد بودنم خوبه

بعد این همه وقت، با اینکه خیلی کمرنگ شدم، ولی خب تو فکر تک تک اتون بودم ، میشی جونم، ترانه جونم، نیلو خانوم صبور و مهربون و دلسوز، پرهون عزیزدلم، مامان سارا،هدیه پر احساسم، همه اتون تو قلب من جا دارین حتی اگه دیر به دیر سر بزنم بهتون و خاموش یواشکی بخونمتون.متاسفانه سره کار مشغله ام به حدی زیاده که خیلی وقتا نیازای اولیه ام هم یادم میره.

نمیخوام نق بزنما ولی واقعن اینجا اذیت میشم، محیط خشک و بی روح و مدیرای بد و حجم کاری زیاد  از همه مهم تر اینکه ذره ای ارزش و اهمیت برای نیروی انسانی شون قائل نیستن. و خب این واقعن از همه چی اذیت کننده تره ... مثلن یکی از همکارامون تازه ازدواج کرده بود و چند روز بعد عروسیش که اومد سره کار و شیرینی آورده بود و دادش به خانوم خدماتیمون که پخش کنه مدیر داخلی اعتراض کرده بود که این چه مسخره بازیه و وقت کارمندا گرفته میشه !!! آخه واقعن برام سواله که 30 ثانیه چه زمانی رو می تونه تلف کنه ؟؟ حالا این از چیزای کوچیکشه و شما بگیرید تا برسید به آخر. حتی یه بیسکوییت خوردن و یه کلمه حرف زدن گناه کبیره است و بازخواست میشی ... مدیر هم که ذره ای ارزش و احترام برای کارمندا قائل نیست . جالب اینکه از وقتی که من اومدم اینجا که تقریبن میشه 4 ماه و نیم ، 7 نفر رفتن و ترک کار کردن ! خیلی بده هاااا ... برای یه شرکتی که 40 تا کارمند داره فاجعه است ! تمام کسایی هم که موندن دنبال کارن و دارن رزومه میفرستن برا جاهای مختلف !

این شد که من فعلن تصمیم گرفتم تا عید بمونم و بعد از عید برم ! البته از یه طرفم دارم فکر میکنم به اینکه اینا اینجا اگه زیر 1 سال بمونی بهت سنوات نمیدن،میگم بمونم یهو تا مرداد سال بعد که سنواتم رو هم بگیرم ، نمیدونم واقعن . اگه ببینم خیلی بیشتر از اینا بهم فشار بیاد بیخیال سنوات میشم و میرم.

اینایی رو که نوشتم نصفش رو دیروز نوشتم و نصفشم امروز که مدیر نیست ! (این دیروز و امروز مربوط به چهارشنبه 17 دی و پنجشنبه 18 دی می شه)

خخخب بذارید خبرای خووب بدم بهتون. ما داریم جاری دار میشیم ، بعععععله ! جاری کوچیکه و منم عروس بزرگ! البته عروس جدید 1 سال از من بزرگتره و همونیه که گفته بودم 4-5 سال با برادر شوهر دوست بودن و خیلی با هم رفت و آمد داریم و اینا.هفته دیگه بله برونه و دو هفته بعده بله برون هم عقد و نامزدیه. حالا من چی بپوووشم ؟!!!!!!؟؟!!!!

از ته دلم براشون آرزو میکنم که خوشبخت باشن و بدون مشکل و دغدغه ازدواج کنن و برن سره خونه زندگیشون.

جاری هایلند کار میکنه و منم اون روز رفتم پیشش و خودم رو کلی تو خرج انداختم و یه عالمه خرید کردم !! یه محلول شسنشوی صورت گرفتم با یه لوشن بعدش و کرم مخصوص پوستم.البته که یه رژلب و یه خط چشم هم خریدم ! لوشن و کرمه هنوز به دستم نرسیده، آخه چون گرون بود جاری گفت اگه از شرکتشون سفارش بده واسم برام تخفیف هم میتونه بگیره و خب منم با شادمانی بسیار پذیرفتم.

جمعه صبح طبق معمول همیشه من خونه بودم و مشغول تمیزکاری و آشپزی و اینا، همسرم سره کار بود. یهو دلم گرفت و نشستم های های گریه کردم ... برای خودم برای همسر، برای شرایط کایه افتضاح جفتمون و اینکه تو این مملکت هیشکی سر جای خودش نیست و افراد طبق لیاقت اشون سر کار نیستن ... خیلی دلم گرفت و از ته دلم از خدا خواستم که زودتر بتونیم از این مملکت بریم ...

راستی چهارشنبه هم رفتم دکتر و تست پاپ اسمیر دادم و یه سری کارای دیگه . خدا رو شکر که زود رفتم تا مشکلی که داشتم حاد تر نشده بود.جواب تستم رو هم شنبه همسر برام از آزمایشگاه گرفت و خدا رو شکر اوکی بود و خیالم راحت شد.

اینم از زندگی ما بععععله!!

امیدوارم منو به خاطر کمنگ بودنم ببخشید. جالبه بدونید که نوشتن این پست 5 روز طول کشید !  

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۱ساعت 10:55 توسط بینو آ |

سلاااااااااام.بالاخره من اومدم ! البته باید رمز موفقیت ام رو در راستای اینکه الآن نوشتم همینجا فاش کنم ! میام تو word  مینویسم و ازشcopy  میکنم و اینجا paste  میکنم ! بععله !!اینطور آدم خلاقی هستم من ! که اگه مدیر عتیقه یه موقع سر رسید سریع فایل ام رو ببندم و چیزی نپره !

و اما بگم از روزگارم ! میام سره کار و یه سره مثل بولدوزر کار میکنم تا ساعت 4:30 و بعدش میرم خونه و مشغول کارای خونه.

تعطیلات تاسوعا و عاشورا رو با همسر مرخصی گرفتیم و جاتون خالی رفتیم شمال . دوشنبه صبح زود راه افتادیم و جمعه ظهر هم برگشتیم.خدا رو شکر رفتنه خیلی خلوووت بود ولی برگشتنی حسابی تو ترافیک موندیم .... رفتن هم از اتوبان رشت رفتیم و حسااااااااااااابی بارون بود و یه جاهایی انقدر بارون با شدت می بارید که من کلی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم ! بعد در این حین جالب رانندگی مردم بود که تو اون بارون با سرعت 120-130 تا میرفتن !!! واقعن من موندم از عقل بعضیا ! از این چیزا که بگذریم در کل سفر خوبی بود و در کنار پدر شوهر و مادر شوهر خوش گذشت. پدر و مادر همسر باهام خیلی مهربون بودن و منم سعی کردم که سخت نگیرم و چیزی رو ازشون به دل نگیرم.این بود که در کل سفر خوبی بود و بعد از مدتها استراحت کردیم و یه کم refresh  شدیم که دوباره برگردیم سر کار و زندگیمون.

و اما از کار و شرکت بگم که خب خیلی خوب نیستش راستش .. مدیرمون خیلی اذیت میکنه و بسیار بی ادب و پر توقعه.هر کاری هم که میکنیم در نهایت یه چشم و ابرو میاد واسمون و بدون هیچ تشکری غر میزنه و میره .... !!! جالبه من اینجا یه کاری انجام دادم که هر شرکت دیگه ای که بودم حداقل 500-600 تومن پاداش میگرفتم ولی اینجا دریغ از 1 ریال !!!همکارام هم که اصلن باهاشون مچ نیستم و یه وقتایی خیلی رو اعصابم راه میرن! فعلن چاره ای نیست و به خودم یه فرجه 1 سال دادم که کارا رو یاد بگیرم سریع و بعدش اقدام کنم که برم یه جای بهتر با حقوق بالاتر ..غذاهامون هم که افتضااااح !!! یا توش مو هستش یا خامه یا سوخته یا بو میده .. اصن افتضاح !!! البته واسه من که بد نیستش بهترم هست، کم غذا میخورم و لاغر میشم ! البته از شنبه هفته پیش هم یه کمی رژیم گرفتم و میخوام تا عید رژیم ام رو نگه دارم ! باشد که موفق شوم !

سه شنبه هفته پیش با همسر و یکی از همکاراش که تازه اومده پروژه اشون رفتیم سینما پردیس قلهک که فیلمای خارجی میذاره و فقط به یه سریا کارت عضویت میدن و اونا میتونن استفاده کنن، این دوست همسر هم کارت عضویت اش رو داره.حالا اون یه سریا کیان ؟!! یا دانشجو های رشته سینما (ترانه خانوم با شمااا هستم هااا) یا کسایی که نقد فیلم میکنن. البته دوست همسر هیچ کدوم از اینا نیستش ! فقط به شدت به سینما علاقه منده رفته التماس کرده و گفته تو رو خدا به من کارت بدین و اونا هم دادن ! اسم فیلش rushmore  بود و من خیلی خوشم اومد و قشنگ بود.بعد از همه جالبتر برام این بود که سانسور کلامی نداشت . فقط 1-2 تا صحنه بوسیدن رو سانسور کردن و کلی رقص و حرفای 18+ اینا رو همه رو نشون دادن. در کل شب خوبی بود و خوش گذشت.

27 آبان هم تولد مامانم بود و با همسر تصمیم گرفتیم که براش کتاب و سی دی و کارت بگیریم و پست کنیم. مامانم خیلی سوپرایز شد و کلی خوشحال شد .. خدا میدونه که دلم چه قدر واسش تنگ شده .

دیگه اینکه دوستتون دارم و به یادتون هستم، هر چند که کم رنگم .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۲ساعت 14:36 توسط بینو آ |

سلــــــــــــــــام ! والاا به خدا من خیلی دلم میخواد بیام اینجا و بنویسم ولی خب مگه میشه ؟؟؟  روزا تند تند میگذرند و اولین ماه پاییز هم داره تموم میشه و همزمان دومین ماه شروع کار من در شرکت جدید!

از روزام بگم که دارن با سرعت نور میگذرن و خوشحال کننده ترین اتفاقی که افتاد که البته حاشیه هایی هم داشت، خواستگاری برادر شوهر از دوست دختر 5 ساله اش بود و اینکه دارن کم کم به سمت زندگی مسترک میرن .خب من هر دوشون رو از صمیم قلبم دوست دارم و براشون بهترین آرزوها رو دارم. ولی خب حاشیه اش این بود که تو مراسم خواستگاری شون من و همسری نبودیم ! حالا اصلن من هیچی ! همسر تنها برادر و برادر بزرگتر داماد بود !!!!! طفلی برادر شوهر و عروسش خیلی دوست داشتند ما باشیم و وقتی برادر شوهر با مادر شوهر اینا اینو مطرح کرده،مادر شوهر گفته که یه جلسه معارفه ساده است و لازم نیست ما باشیم ! ولی دقت دارین که لازم بوده که خواهر شوهر و شوهرش که خواهر ناتنی برادرشوهر هستش باشن ! بگذریم ! ما که بیخیال شدیم ! چاره ای نیستش جز بیخیالی !

دیگه اینکه ازدواج ما هم دوساله شد و رفت توی سه سال. برای سالگردمون جشن و مهمونی نگرفتیم، دوتایی رفتیم بیرون و حسابی خوش گذروندیم. همسر عزیزتر از جان هم برام عطر مورد علاقه ام رو هدیه گرفت  روز سالگردمون هم یه ساعت مرخصی گرفتم و رفتم اندیشه و برای همسر کادو گرفتم و دوتا مانتو هم برای خودم گرفتم با یه لباس خواب خووشگل که همسر رو حسابی سوپرایز کرددد وخب یه سوپرایز دیگه هم این بود که موهامو مشکی کردم که دیگه موهای خودم دربیاد و رنگ نکنم ! 

از محل کار بگم که اصلن با همکارام نمی سازم ! یعنی نه که نسازم هااا کلن فازشون با من خیلیییییی فرق میکنه و تو یه حال و هوای دیگه ان و به خاطر همین خیلی باهاشون ارتباط برقرار نمیکنم و در کل روز شاید کلن 5-6 کلمه باهاشون حرف بزنم ! خب این برام سخته و یه کم بهم فشار میاد.چون کلن حجم کاربالاست و فشار کار زیاده، دیگه فکر کن یه دو کلمه هم نتونی با همکارات حرف برنی که دیگه هیچی !!بچاهای خوبی هستنااا، اهل زیرآب زذنو اینا به ظاهر نیستن ولی خب تو یه  عالم دیگه ان اصلن .... روابط با مدیر مالیمون خانوم سین بهتر شده.البته نه که اتفاق گل و بلبل شونده ای رخ داده باشه ها، نه ! خودم رو دارم باهاش وقف میدم و میسازم باهاش! ولی ولی بگم از غداهامون و آشپزمون که افتضاااحه ! و تقریبن اکثر روزا من نهار نمیخورم!کیفیت مواد اولیه اش خوبه هاا ولی آشپزه داغووونه!مثلن امروز کتلت داشتیم که افتضاح بود و تمام وسطش خام بود ... 

از اول مهر هم خانوم شدم و هفته ای دو روز میرم باشگاه و دارم ورزش میکنم، باشد که به اندام متناسب برسیم!!

دیگه اینکه دلم واسه مامانم خیلی تنگ شدددددددده و جاش در کنارم خیلی خااالیه 

و اما چند تا چیز مهم؛ دوستای نارنین و ماااهم، ترانه جونم، میشی جونم، هیس عزیزدلم، نیلو خانوم، مامان سارای گل، فرشته خانوم دوست داشتنی، بهار بانوی گل ورزشکار، خاله شهره و صورتی جونم؛ از فردا شب میخوام هرشب به یکی تون سر بزنم که بتونم کامل بخونمتون و نبودنم رو جبران کنم ، منو ببخشید بابت این همه غیبت

بعدم اینکه اگه غلط تایپی و املایی بودش به بزرگی خودتون ببخشید که چشمام اصلن باز نمیشه که دوباره بخونم و ویرایش کنم ! 

روزگارتون شیرین و آرووووم

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۹ساعت 0:27 توسط بینو آ |

یعنی الآن واقعن این منم که اومدم و دارم مینویسم ؟!! خودم که باورم نمیشه ! البته الآن ساعت حدودن 1 هستش و یه 3 ساعتی میشه که نازنین همسر سرش رو گذاشت رو پای من که با موبایلش بازی کنه و خوابش برد و منم بعد یه ساعت خوابیدنش،قانعش کردم که بیخیال دیدن والیبال بشه و بره تو تخت بخوابه و آروم بردم خوابوندمش... چند بارم بهش سر زدم و دیدم که رااااحت و آسوده خسبیده !  منم نشستم والیبال رو دیدم و یه کم وب گردی کردم. در نهایت هم ادب شدم که بیام بنویسم از این مدته !

راستش سره کار خیلیییی سرم شلوغه و خب چون سرور مرکزی داریم و همه چی روش سیو میشه،نمیتونم بیام نت برای استفاده شخصی.بعد گوشی هم که گفتم نمیتونیم استفاده کنیم! اینه که اینجوری شده.هفته ای که گذشت اکثر روزا رو مجبور بودم تا 6.30-7 بمونم اضافه کاریه اجباری! و خب وقتی می اومدیم خونه حسابی خسته و له بودیم ! نوشتم می اومدیم،چون هر روزش رو همسر مهربون و عزیزتر از جونم اومد دنبالم و با هم می اومدیم خونه.

خببب، برم سره اصل مطلب، اینجا که هستم هم خوبه هم بد ! اگه بخوام مثبت نگر باشم اول خوبی ها را بگم، باید بگم که محیط اش خوبه، امنه، همکارام بچه های خوبی ان(البته این خوب بودنشون اصلن دلیل نمیشه که با من مچ باشن !)،نهارم میدن(که اینم دلیل نمیشه که غذاش خوب باشه ! خیلی روزا گرسنه میام خونه)،کار هم دارم یاد میگیرم و میتونم پیشرفت کنم در آینده.مسیرشم خوبه و رفت و آمدم خوبه.حالا فکر کنین اینا خوبی هاش بود ! بدی هاش چیه !اول از همه مدیر مالی امون که یه خانومه که خواهر مدیر عامل هاست! اسم مدیر عاملها رو میگم مهندس سین و اسم مدیر مالی رو خانوم سین ! یه خانومه متولد 60 که یه پسره یه ساله داره که مهد کودکش دو سه تا کوچه پایین تر از شرکته و این خانوم سین هر روز از ساعت 11.30 تا 12.10 نیستش که بره به پسرش شیر بده و برگرده، بعدش این خانوم لیسانس حسابداریه و اما از اخلاقش بگم که اصللللن اصلللن خووب نیست و به شدت بی ادب و یه جورایی عتیقه است ! منم در مقابلشهیچ جوره کم نمی آرم و از همین اول نمیخوام فکر کنه که میتونه سوار من بشه و هر جور بخواد حرف یزنه ! منم یه جورایی جوابش رو میدم و پر روآنه حرف میزنم باهاش راستش خیلی بدمم نمی آد که از این شرکت خودشون اخراجم کنن و من برم دنبال یه کاره درست و درمون تو یه جای درست و حسابی وضعیت حقوق و اینام که داغون ! حتی واسه اظهارنامه تیرماه و بستن حسابا پاداش نمیدن ! البته اخراج رو شوخی کردم ولی تصمیمم کاملن اینه که یه 7-8 ماهی بمونم که کار یاد بگیرم و بعدش بیفتم دنبال کار و برم یه جای بهتر ! کلن به نظر اینطور می آد که من تو کار شانس ندارم ! ولی تو همکارر چرا !!   چه میشه کرد دیگه ! راهی نیست ! فعلن باید تحمل کنم !

خب 11 روز مونده به دومین سالگرد ازدواجمون ! 2 سال شد !!! اصلن باورم نمیشه که انقدر زود گذذذذشت !  البته همسر میگفت اگه بشینی به مراحلی که پشت سر گذاشتیم فکر کنی باورت میشه یه کم ! راست میگه ها! خرید خونه، خرید وسایل خونه، عوض کردن شغل همسری، هزار جور وام و خرید ماشین و در نهایت هم عوض کردن شغل من !امیدوارم که بتونیم پیشرفت کنیم و به جاهایی که دلمون میخواد برسیم ! 

به علت پاره ای مشکلات مالی که در جریان اشون هستین از سالگرد مالگرد هم خبری نیست ! و قراره یه جشن دو نفره کوچیک باشه که دوتایی شام بریم فرحزاد و یه کم عشقولانه در کنیم با هم ! بدون هیچ مهمونی !بعله ایام این چنین می گذرد ! باشد که من بتوانم زود به زود بیایم ! 

امیدوارم جواب ندادن به نظرات رو فقط به حساب مشغولیت زیادم بگذارین...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۷ساعت 0:56 توسط بینو آ |

مطالب قدیمی‌تر