یعنی نه که من روزی 3 -4 تا پست نون و آبدار و درست و درمون میذاشتم اصن این چند وقته دق (دغ؟!) کردم که بلاگفا خراب شده بود ! 

به به دلم تنگ شده بود واسه اینجا بابا.

ما که خدا رو شکر میگذرونیم زندگی رو، هفته ای 1-2 بار با همسر گلاویز میشیم و 2-3 بار هم مدیر مربوطه محترم رو شستشو و لکه گیری و اتو میکنیم و با همین یه نخود IQ که خداوند لطف کرده به ما عنایت کرده فهمیدیم که شستشو عجب چیز مفید و خوبیه مخصوصن برای مدیر خانوم و من که همیشه ساکت و آرم بودم و فقط میریختم تو خودم و عصبی میشدم فهمیدم که بععله لازمه گاهی از این حرکات هم زد.

13 خرداد نامزدی برادر شوهر و جاری بود، براشون آرزو میکنم که خیلی خیلی اتفاقای خوبی در انتظارشون باشه و همیشه شاد و خوشبخت باشن.

خبر مهمتر هم اینکه مامانم داره 20 مرداد میاد و خیلییییی دلم تنگ شده براش، باید با خواهر و همسرامون بریم خونه مامانم رو یه صفای اساسی بدیم که حسابی خاک گرفته

بعد یعنی الان از 27 بهمن 92 به این ور، همه چی پرید ؟!!!!!! 

نماز روزه هاتون قبول دوستای نازنینم و برای منم دعا کنین 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:6 AM توسط بینو |

دوستاي مجازي نازنيننننم .. تقديم به همه اتون كه به تمام وجود دوستت دارم ....

خانم ميشي ،پــرهون جونم ،ترانه ي غايبم ،شهره نازنينم ،سارا گلي ،عسل دوست داشتنيم با اون قلم منحصر به فردش ،هسيتا عروووسك ،فرشته مهربون ،‌نيلو خانومه هميشه همراه ،صورتي جون ،مسي جون ،عاطفه عزيزم و ......

دوستتون دارم همراهان من(نويسنده اش متاسفانه مشخص نيست)

ادامه مطلب هم دارد !‌ با همون رمزه هميشگي



دوست مــــــــــجازی من

چند وقت است برایت مینویسم

و تو میخوانی
و گاهی تو مینویسی و من میخوانم
حواست به من باشد

دوست مــــــــــجازی من

بین ما هیچ نقابی نیست
این روزها درد دلهایمان را
به زبان نمی آوریم
تایپ میکنیم

مانده ایم اگر این دنیای مجازی نبود
روی دیوار احساس چه کسی مینوشتیم

نامت زیباست اما افسوس مجازی هستی


برای چند دقیقه هم که باشد از دنیای واقعی مرخصی میگیری
مینشینی برای دل خودت
گاهی هم شب و روز میچرخی در این دنیای رمز دار

دوست مــــــــــجازی من

گاهی آنقدر احساس نزدیکی میکنیم که دستمان به مانیتور میخورد
بیخود میشویم بین یک دنیا دروغ و اعتقاد

فراموش میکنیم خودمان را
دور میزنیم منطق و باورهایمان را
میخندیم/گاهی هم دروغ میگوییم

آنقدر که با تو راحت هستم با خودم نیستم

نمیدانم....
شاید این معجزه ی مـــــجازی بودنت باشد

دوست مجازی من

بودنت را قدر میدانم و دوستت دارم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:57 PM توسط بینو |

سلام دووست جووونام . حالتون چه طوره ؟ خوبيد ؟ خانواده خوبند؟ چه خبرا ؟ 

خخخخخخب من خوبم !‌ يعني ظاهرن خوبم ولي باطنن آشوبي در درونم برپاست ! به خاطـــــــره چي ؟ به خاطره مهمونيه فردا !‌ خانواده شوهر اولين باره دارن ميان خونمون. همش تو فكرم كه اين مهمونيه خوب برگزار بشه و چيزي كم و كسر نباشه و كلي تو خرررررررج افتاديم ... خب ديگه نميدونم چرا دلم خواست بقيه اشو رمزي بنويسم .. بيايد ادامه با همون رمز هميشگي ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:46 PM توسط بینو |

سلام دوستاي خوبم ... بابت اين همه تاخير شرمنده ...

اميدوارم كه خووووب و خووووش باشيد . چه قدر دوباره هوا ســـــــــــــرد شده از امروز .. تازه ميگن كه دوشنبه هم سردتر ميشه ! قراره از امروز تا دوشنبه هم برف بياد ! چه خوووب .. (ميگم بهتر نيستش كه من اين وبلاگو به يه وب آب و هواشناسي تغيير بدم ؟!)

خب از خودم بگم كه خوبم خدا رو شكر . البته الان يه مقاديري گلو درد دارم و معده درد ! اونم فكر ميكنم به خاطر صبحانه اي باشه كه اين همكار آورد شركت و خورديم ! چي بود صبحانه ؟! اين بود : يه چيزي تو مايه هاي يه سوپ سفت كه توش جو و ماش و برنج و يه كمي مرغ و آب قلم داشتش و كاملن سفت بود،‌3-4 تا قاشق بيشتر نخوردم آ ولي نميدونم چم شد ! اون يكي دوستم هم حالت تهوع گرفته ! خدا به خير كنه !

5 شنبه اي كه گذشت بايد ميرفتم سره كار و رفتم و وقتي كه برگشتم طي يك حركت انتهاري تنهايي رفتم خريد و يه عالمه خريد كردم از جمله اسفناج و سبزي خوردن و كاهو و خيار و كلم بروكلي و فلفل دلمه اي و كدو و بادمجان و پرتقال و سيب و سبزي كوكو ،‌ تو پله ها كه داشتم ميومدم بالا، احساس ميكردم كه اين رباط هاي دستم داره پاره ميشه ! منم كه به قدرت خدا سوسول !‌از اين حركتها خيلي خيلي كم پيش مياد بزنم و بيشتر اينجور خريد ها رو به همسري محول ميكنم . خلاصه با هزار بدبختي اينا رو آوردم بالا و تازه وقتي كه گذاشتمشون تو آشپزخونه متوجه اوج فاجعه شدم و اينكه چه تايم طولاني رو بايد براي جابه جا كردن و شستن اينا بذارم! از ساعت 1.5 تا طرفاي 5 تو آشپزخونه مشغول بودم و بعدشم جاروبرقي زدم و گردكيري كردم .. همسر كه اومد خونه ديگه كاملن يه جنازۀ متحرك بودم !‌تازه قرار بود كه شب هم بريم خونه مادر شوهر اينا ... يه ساعتي خوابيدم و پا شدم دوش گرفتم و با همسر آماده شديم و تيپ زديم و رفتيم ... خوب بود و خوش گذشت ! از شبه جمعه تو خونه موندن كه خيلي خيلي بهتر بود !‌تازه پدر شوهر هم از وقتي من موهامو روشن كردم خيلي خووششش اومده و همش تعيف ميكنه ،‌پريشب پدر شوهر بغلم كرد و ميگفت شما چه قدر خوشگل شدي خانوم ... قابل ذكره كه معمولن پدر شوهر منو خانوم خطاب ميكنه ! برادر شوهر بزرگ هم عروس خانوم !  طفلي پدر شوهر و مادر شوهر خيلي خوشحال بودن كه ماها همه اونجا بوديم و دوره هم جمع بوديم ..

جاي مامانم خاااااالي .... 

طرفاي ساعت 2 بود كه برگشتيم خونه با همسر و خوابيديم ! جمعه ظهر قرار بود اون دوستمون فرشيد با دوست دخترش كه خيلييي خيليييي دختر خووبيه و عين آينه صااافه بيان خونمون . منم بيدار شدم و نهارو درست كردم و يه سر و ساموني هم به خونه دادم ،‌همسر هم جلسه آپارتمان بود براي انتخاب رييس جديد ! بله درست متوجه شدين !‌شما الان دارين با همسر يه رييس ساختمون صحبت ميكنين ! هيچي ديگه با اين همسايه هاي عتيقه ديگه كارمون در اومد ..! خدا به خير بگذرونه ...

اما از كلاسم بگم كه خوبه .. ولي خب خيلي با تصورات من فرق داره و تازه فهميدم كه حسابداري چه دنياي عجيبي داره ! امروز هم كلاس داريم . احتمالن تا قبل از عيد تموم ميشه كلاسامون ...

آهان يه چيزي بگم بخندين ! اون شب خونه مادر شوهر اينا حرف ماشين خريدن ما شد و اينكه قسطاي اين وامه زياده،‌ حالا ميتونيد به مكالمه مادر شوهر با همسر توجه كنيد :

مادر شوهر : شما دوتاتون با هم 800 تومن نميتونين قسط بدين ؟! 

همسر : آخه قسط وام ازدواج و وام مسكن هم داريم ،‌

 مادر شوهر : خب اونا رو ندين !

همسر : آخه نميشه كه نديم بايد بديم ، اگه نديم از ضامن امون كم ميشه

مادر شوهر : مگه ضامن تون كيه ؟

همسر: پدر شوهر !

مادر شوهر : خب خووووبه ديگه .. پس ندين قسطاتون رو !‌

يعني از خنده مرده بووووديمممممم! اخه مادر شوهره سرخوش چرا خود زني ميكنيييي خب ؟!!!!

راستي يه سوالي،‌به نظرتون منكه خرداد اومدم خونۀ خودمون امسال بايد خونه تكوني كنم آيا ؟!

آهان ، يه خبره مهم !‌ قرار شد 24 بهمن خانواده شوهري بيان خونه ما،‌ از اونجايي كه از وقتي كه اومديم خونمون نيومدن هنوز ،‌دعوتشون كردم كه بيان . حالا كلي استرس دارم ... براي غذا ميخوام برنج سفيد درست كنم و جوجه و چنجه هم بگيرم كه دست آقايون همسر و برادر شوهرها و همسر خواهر شوهر رو ببوسه ،‌ با لازانيا . خوبه ديگه ؟ نه ؟ آخه خانواده همسري اينا خيلي اهل خورشت و اين چيزا نيستن .. اينجوري فكر كردم كه بهتره .. خودشون هم درگير ميشن يه جورايي خوبه ... در كنارش هم از اين ژامبونا كه لوله ميكنن و روش يه گوجه گيلاسي ميذارن با خلال دندون بذارم و سالاد و ماست و لبو و براني اسفناج . خوبه به نظرتون ؟ حالا يه سوال حرفه ايي !‌ بزرگترين قابلمه من سايزش 28 هستش،‌ميشه كمك كنيد و بگيد كه تو قابلمه سايز 28 چندتا پيمونه برنج ميشه درست كرد ؟!‌هر چي اينترنت سرچ كردم چيزي پيدا نكردم... احتمالن هم يه ژله درست ميكنم براي دسر و كيك و شيريني و بستني هم ميگيرم ... كلن روي هم 10 نفر ميشن با خودمون خانواده همسري ...

پس هر چي پيشنهاد و كمك داريدف، الان وقتشه كه ارائه بدين ! پيشاپيش ممنوووونم !

ديروز هم طي يك عمليات سرقتي به خونه مامانم رفتيم و يه عالمه ظرف و ظروف آوردم از خونه مامانم واسه مهمونيمون. ديشب دارم به مامانم ميگم اينارو ، ميگه ديگه برشون نگردون همش ماله خودت ! بله ! فرق مادر زن و ماد شوهر اينجوري معلوم ميشه ...

ديگه اينكه ببخشيد كه انقدر پرچونگي كردم دوستان ! مراقب خودتون باشيد . خوش بگذره بهتون.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:17 PM توسط بینو |

گاهی وقتا هی میشینم با خودم فکر میکنم .. به خیلی چیزا .. به روزای سختی که تا به امروز گذروندم و به روزای خوبی که خاطرشون تو ذهنم مونده .. بعد هی این فکرا ادامه دار میشه و بر میگرده به یه روزایی که خودمم خاطره واضحی ازشون ندارم .. فقط یادم می آد که اون روزا همسر گلی مهربونم در کنارم نبود ... یادم می آد که اون روزا پدرم بود و سایه اش بالای سرمون بود .. مامانم هم کنارم بود و خواهرم هم هنوز مزدوج نشده بود و تو خونه همش باهم دعوا داشتیم ! یادم می آد اون روزا دغدغه ایی نداشتم و دلم آشوب نمیشد هی بی هیچ دلیلی .. اون روزا من صاف بودم .. آدما صاف بودن (شاید یه خرده صافیشون بیشتر از امروزی ها بود!) و آسمون هم صاف بود .. آلودگی هوا نبود ... اینهمه ماشین نبود که ... 

خوب که فکر میکنم میبینم از وقتی که تو از کنار ما رفتی رنگ و بوی خیلی چیزا عوض شد ... زندگیا عوض شد .. هوا آلوده شد .. دلا نا صاف شد .. تا وقتی تو بودی انقدر دلم به بودنت گرم بود که خودت برام کافی بودی .. تو هوای نفس های تو نفس میکشیدم و به هوای شهر اگرم آلوده بود ، احتیاجی نداشتم .....

روزگار تو رو از ما گرفت از من و مامان و خواهری ... الان که فکر میکنم میبینم که دقیقن 11 سال و 10 ماه و 10 روزه که تو نیستی ... دلم میگیره .. دلم تنگ میشه ... یه روزایی هم بغض دارم از دوریت ...

همه اینها به کنار ، این ترس با من مونده که مبادا مرد دوست داشتنی زندگیم رو که یک بار از دستش دادم ، دوباره از دستش بدم ... ؟؟ این ترس آرامش رو ازم میگیره ... خواب رو از چشمام میبره و دلم هری میریزه پایین .. نکنه خونه آرزوهام خراب بشه ؟ نکنه روزگار دوباره نامردی کنه ؟؟ 

سرم درد میگیره از این فکرای بی سر و ته ..... بعد هی خودم رو آروم میکنم و میگم که کی آینده رو دیده ؟! باید از حال لذت برد ... باید تو حال زندگی کرد .. ولی مگه میذاره این ترس لعنتی ......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 10:18 AM توسط بینو |

سلام به روی ماه همه دوستای نازنینم ..  میدونم که دلگیر نمیشید بابت این تاخیر طوولانی !! 

سردیه هوا رو منم اثر گذاشته و سرد شدم ! یه جوراایی انگار انگشتام واسه تایپ کردن یخ زدن اصلن !! 

یه چیزی!! باورتون میشه که از سال 92 ، فقط 2.5 ماهه دیگه مونده ؟؟!!!! من که هنگ کردم وقتی امروز به این مساله فکر کردم ! بعد چند روز پیشترها داشتم با خودم فکر میکردم، وقتایی که من از 15 هم هر ماه دارم لحظه شماری میکنم که سره برج بشه   این در واقع عمر و جوونیه ماست که داره همینجوری میگذره هااا !!! بله !!  

به خاطره همین این ماه خیلی لحظه شماری نمیکنم که سره برج بشه و سعی کردم که از لحظه هام لذت ببرم !

شمام همین کارو بکنید ! 

خب دیگه چه خبرا ؟ من نبودم خوش گذشته بهتون ؟! 

از شب یلدا بگم دیگه ؟ هان ؟!

ما امسال 3 تا شب یلدا داشتیم ! بعله ! 

اولیش که 5 شنبه شب بودش و جلوتر از شب یلدا، خونه زنعموم بودش که خیلی خووش گذشت .. مخصوصن با دلقک بازی ها و شیطنت های پسر عموم و پسر عمه ام !  

دومین شب یلدا که واقع در زمان همون شب یلدای درست بودش! خونه پدر و مادر همسری بودش و کلی خوش گذشت و جاتون خالی بود بازم ! 

سومین شب یلدا هم 2 شنبه شب بود و خونه خاله ام بود و خب بدک نبود ! جاتون خیلی خالی نبود راستش !! 

و خب گفتنیه که جای مامانم هم خیلی خااالی بودددددش خخخخخخب 

این تعطیلات رو هم همش رو خوردم و خوابیدم تو خونه و از اونجایی که همسری باید میرفت سره کار ، من تنها بودم..یهروزش رو البته نهار رفتم خونه یکی از دوستام که تازه رفته سره خونه خودش و خیلی خوش گذشت و کلی کدبانوگری کردش و منو کلی شرمسار کردش ! جالب اینکه خونش دقیقن پشت خونه مامانه منه و از پنجره اشون خونه مامانم اینا کاملن معلومه ....

بگذریم !

هووووووا رو دارین چه سرددددد شده ؟!! منم سرمااایییی ! اصلن نابوووودمآآ له له ! 

دیروز به همسر میگم که باور کن که انقدر لباس پوشیده بودم که وااااقعن راه رفتن برام خیلییی سخت بود و به سختی پاهامو تکون میدادم و قدم بر مییداشتم !

یه خبری راستی ! طی یک اقدام یهووووووووییی رفتم کلاس حسابداریه ویژه اشتغال ثبت نام کردم ..  و الان دارم هفته ای 3 روز و روزای زوج میرم سره کلاس.

تو کلاسمون 2 نفریم ! منم و یه دختره دیگه که  دهه 70 اییه !! (البته توهین نشه هااا یه وقت به دوستان دهه هفتادی .. !! ) خیلی جااالبه این همکلاسیم ! کلن انگار یه روده راست هم تو شکمش نیستش ! من کلن باهاش حال نمیکنم و ارتباطی دوست ندارم باهاش داشته باشم ! 

راستی اون روز با همسر رفتیم جا کفشی گرفتیم واسه خوووونمون (اون روز دقیقن منظورم همون 4 شنبه بین التعطیلی هستش که در حد مرگ برف داشت می اومد !) .. انقده خوووشگله .. خودم خیلی دوستش دارم ! خیلی خاااص و باحاااله

از کارهای وام بگم که داریم کم کم انجامشون میدیم و الان بیشتر منتظر ضامن و این حرفاییم 

دوستای خووب و نازنینم که به فکرم بودین ، ممنونم ... بعد از اتمام این پست میام به دونه دونه اتون سر میزنم و میخونمتون البته به نوبت هااا !!!  

تو این آلودگی و سرمای هوا خیلی مراقب خودتون باااااشین



+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:52 PM توسط بینو |

مطالب قدیمی‌تر