حالم خوب نیست

رمز قبلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 11:36 توسط بینو آ |

حس خوبی تو وجودم موج میزنه، وقتی به این فکر میکنم که امروز، چهارمین سالگرد خواستگاریمونه(!!) حس خوبی تو وجودم موج میزنه و خب روز به روز خوشحالتر و راضی تر هستم از تصمیمی که بیشتر از 4 سال پیش گرفتم و تو رو مرد زندگیم انتخاب کردم ... خوشحالم .. میدونی چرا ؟؟ چون باید به جرات بگم که توی 6 سال گذشته که باهات آشنا شدم، بهترین خاطره ام، بهترین روزم، روز عروسیمون بود، خوشحالم چون روزای سختی رو باهم گذروندیم و حتی از گل نازکتر به هم نگفتیم، خوشحالم چون همیشه مثل کوه پشتم بودی تا امروز، تو سختی ها، خوشی ها، ناراحتی ها، مریضی و .... باهام زیاد راه اومدی، اذیتم نکردی، تحت فشارم نذاشتی و آزادی هایی که بهم دادی باعث شد عشق و علاقه ام به تو و زندگی مشترکمون لحظه به لحظه بیشتر بشه، شاید باور نکنی ولی فقط دیدن تو و اینکه بغلم کنی، تمام غصه ها و دلمشغولی های دنیا رو ازم دور میکنه .

امروز، 4 سال از اون روز پر استرس گذشت و من هر لحظه عاشق ترم ...

امروز، حسی که دارم رو هیچ وقت تو زندگی پر فراز و نشیبم تجربه نکرده بودم، و خب راستش اصلن فکرش رو هم نمیتونستم بکنم که بتونم تجربه اش کنم...

مشکلات هست، زیاده، ولی وجود نازنینت برام با ارزش ترین چیزه که حتی حاضر نیستم یه تار موت رو با بهترین زندگی ها و بهترین ماشین ها و خونه ها عوض کنم.

یادته بهت گفته بودم که من حاضرم حتی تو یه کویر بی آب و علفم باهات زندگی کنم ؟ میخوام بدونی که هنوزم نظرم همینه... و خب توی این مدت حتی 1 ثانیه هم از بهترین انتخاب زندگیم پشیمون نشدم.

عاشقانه دوستت دارم و امیدوارم سایه ات همیشه بالای سر زندگی و عشقمون و من باشه .....


دیشب رفتیم کنسرت ... عالی بود.... محشر بود... واااقعن بی نظیر بود و چه قدر انرژی + و حس های خوب گرفتم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/03/28ساعت 12:52 توسط بینو آ |

چند روزه که فکرم حسابی مشغوله.... نمیدونم واقعن چه جوری میشه تصمیم گرفت؟؟؟

کاش بشه راهنمایی ام کنید.

خب اون روزی داشتیم با همسر فکر میکردیم که مثلن، بشه من از شرکتمون 10 تومن وام بگیرم، همسر هم 10 تومن وام بگیره، 10 تومن هم خودمون داریم، 10 تومن هم از خونواده هامون قرض کنیم، روی هم میشه 40 تومن، خونه خودمون رو هم حدود 145 تومن میخرن، کل پولمون میشه حدود 190 تومن و میتونیم یه جای یه کوچولو بهتر، یه خونه تقریبن تو متراژ خونه خودمون بخریم که نوساز تر باشه و شرایطش بهتر باشه، بعد فکر کردیم که این وسط باید قید خرید ماشین رو بزنیم ولی می ارزه واسمون، چون میتونیم دوباره پولامون رو جمع کنیم و 1-2 سال بعد واسه خرید ماشین اقدام کنیم؛ بعد اینا همه اوکی بود تا دیروز...! که صبح همسر زنگ زد و گفت که تو پروژه ای که هستن، سرکارگرشون دیشب تو خواب سکته کرده و فوت کرده، بعد تمام این نقشه هایی که کشیده بودیم یه دفعه مثل یه حباب قشنگ وسط آسمون واسم ترکید! این همه سختی بکشی و دوندگی کنی و دردسر بکشی واسه این زندگی؟! که معلوم نیست کلن چند سال دیگه زنده باشیم؟!! بهتر نیست همین پول رو بذاریم و کیف و عشق زندگیمون رو بکنیم؟! نمیدونم... یا مثلن دوست صمیمیه همسر که الآن داره نزدیک اولین سالگردش میشه، 1 سال بود که ازدواج کرده بود، تو راه برگشت از شمال تصادف کرد و تو سن 32 سالگی فوت کرد... خب این زندگی، واقعن ارزش این همه سختی کشیدن رو داره ؟؟؟؟؟

حس میکنم نداره!


دوستای خوب و نازنینم، اگه اجازه میدین نظرات این پست بدون جواب بمونه، چون راهنمایی های شماست. ممنونم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25ساعت 11:24 توسط بینو آ |

خب ، مدیونید اگه فکر کنید که کنسرت چارتاره و من نخواهم رفت !!

بله !!

چند روزه پیش همون دوستمون فرشید که تا حالا زیاد ازش نوشتم و خودشم سی دی چارتار رو به من و همسر هدیه داد و اصرار کرد که گوش کنیم ، زنگ زد خونمون و گفت بچه ها انگار چارتار کنسرت گذاشته ، منم سر از پا نشناختم و در اولین فرصت به دوستان پایه اطلاع رسانی کردم و در کسری از ثانیه بلیط هم گرفتیم بعد جالبش اینجا بود که از ساعت 2-3 بعد از ظهر بلیطا اومده بود رو سایت واسه خرید و انوقت ما که ساعت 8 عصر رفتیم بلیط بگیریم همه پر شده بود ! ولی خب خدا رو شکر یه جای خوب گیر آوردیم که دقیقن به اندازه 9 نفرمون صندلی خالی داشت و همه رو کناره هم بلیط گرفتیم ... الآن من انقدر ذووووق زده ام که دارم برای 27 خرداد ساعت 6 بعداز ظهر لحظه شماری میکنم که برم کنسرت. دیروز داشتم به دوستم میگفتم فکر کن حالا ما این همه داریم خودمونو هلاک میکنیم ، بعد خوبه بریم کنسرت ببینیم مالی نیستش ! آی که چه قدر زورمون میگیره !

خب .. بگذریم

بالاخره خاله ام رو شب جمعه گذشته تو مهمونی دیدیم و خب این بار سنگین هم از روی دوشمون برداشته شد . کلن وقتی خاله ام میاد ایران بساط مهمونی دادن و مهمونی رفتم بد جوری گرم میشه ! فردا شب هم خونه پسر دایی ام مهمونیه ... ولی خب اصلن و ابدن دلم نمیخواد برم ! کلن با فامیل مادریم زیاد حال نمیکنم ، آدمای به شدت سیخونکی و خیلی خیلی محترم و خیلی خیلی تجملاتی هستن! معمولن هم تو مهمونی ها صحبت در مورد دوره اشکانیان و واحد پول اون دوره و دوره های بعدی میشه ! و کلن باید درس تاریخ پس بدیم ! بحث دیگه هم تو مهمونی هاشون در مورد کیفیت و تنوع غذا و مقایسه رستوران های ایتالیا و فرانسه هستش ! حالا فکر کنید که وسط اون مهمونی من و همسره طفلکم چه جایی میتونیم داشته باشیم ؟! نکته بعدیشم اینه که همه اشون به شدددت پولدارن و خب با دیدن ظاهر زندگی اشون کلی دپرس میشم و تا چندین روز هم اثرات این دپرشن میمونه روم (لازم به نصیحت نیست عزیزان من، که نباید مقایسه کنم و اینا فقط ظاهر زندگیه و .... چون خودم واقفم به این مباحث، ولی نمیتونم !)

ولی برعکسشون فامیل پدریم ، خب علاقه قلبی بهشون دارم و همه اشون خیلی ماه و مهربون و خاکی ان ، معمولن تو مهمونی هامون از اول تا آخر با دختر عمو پسر عمو و پسر عمه ام و خانمش مشغول بگو بخند و عکس گرفتن و بازی ایم ! خودتون مقایسه کنید دیگه !

خخخخخخخب ! از لباسم بگم که دیروز از خیاطی گرفتم و خیلی خیلییییییی قشنگ و ساده و شیک شده ، دقیقن همون چیزی شده که میخواستم . خیلی راضی ام ، عروسی هم جمعه هستش ...

این تعطیلات رو هم هیچ برنامه ای نداریم ، همسر که باید بره سره کار ، منم احتمالن بمونم خونه و اون کار ISI ها که گفته بودم بهتون رو تموم کنم .

الآنم نشستم که زمان یه کم بگذره و پاشم برم دم محل کار همسری که با هم بریم واسه من عطر بخریم ، آخه عطرام تموم شدن همه با هم یهویی !!

یه چیزایی ته ذهنم داره وول میزنه که نمیذاره آروم باشم ، آشوبم میکنه ، تمام اینا رو نوشتم که از نوشتن اون اصل کاری طفره برم و به نظر هم موفق شدم ...

روز های خوبی داشته باشید .. تا بعد


فرشته جون ، وبلاگتون باز نمیشه ، نمیتونم بیام پیشتون ، اگه اینجا اومدین ، حتمن یه خبری از خودتون بدید که نگرانتووونم

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/03/12ساعت 16:50 توسط بینو آ |

انقدر اومدم دیدم هیچ کدومتون به روز نشده اید، مجبور شدم خودم به روز کنم !

مهمونی 5 شنبه خووب بود و خب خیلی خیلی جالبه که هم من و هم همسر کاملن متوجه شدیم که مهمونی دادن چه قدر داره برامون نسبت به قبل راحت تر می شه !! و خب برای اولین بار 1-2 ساعت قبل اومدن مهمونا همه چی حاضر بودم و خودمونم ترگل و ورگل منتظر مهمونا بودیم ! برعکس همیشه که تا موقعی که حتی مهمونا تو پله ها هستن و دارن میان بالا داریم اینور اونور میدووییم

تو مهمونی خانوم پ هم بودش و زودتر از همه اومد و شب هم موند و فردای مهمونی که همسر صبح زود رفت سره کار ، کلی با هم حرف زدیم و روح و روانمون تازه شد... یه وقتایی با خودم فکر میکنم که طلاق گرفتن خانوم پ بهترین تصمیمش تو چند سال اخیر بوده و هست و خواهد بود! واقعن میبینم که چه قدر روحیه اش عوض شده، شاد و شنگول شده، انرژی و انگیزه داره، میخواد ادامه تحصیل بده تا مقاطع خیلی بالا و مهمتر اینکه وزنش از 37 کیلو به 46 کیلو رسیده! براش از ته ته دلم خوشحالم که خوشه حالش

شاید یه بار عکس خودم و خانوم پ را گذاشتم اینجا براتون ....

یه اتفاق خیلی جالب راستی ، برادر همسر امسال کنکور ارشد شرکت کرد و حسابی درس خونده بود ولی از شانس بدش، روز آزمون تو حوزه اشون یه مشکلی پیش می آد و نـــــــــــــــــیم ساعت (!!!!! تو کنکور خیلیه هااا) دیرتر آزمون رو شروع میکنن و از اونور هم بهشون وقت اضافه نمیدن ! برادر همسر و یکی دیگه از داوطلبا با هم رفتن سازمان سنجش و اومدن و کلی دوندگی کردن خلاصه ، بعد که رتبه ها اومد، کلی هم دپرس شد که اگه اون نیم ساعت بود رتبه ام خیلی بهتر میشد و .... تا اینکه چند رو پیش از طرف سازمان سنجش بهش اس ام اس زدن که شکایت شما برای کمبود وقت و مشکل پبش اومده تو حوزه اتون بررسی شد و قبول شد ! برید دوباره رتبه اتون رو چک کنید تو سایت! به ناگاه دیدیم 50 تا رتبه اش کمتر شده و کلیییی ذووووق مرگ شدیم همگی چون دیگه راحت میتونه سراسری روزانه تهران رشته دلخواهشو قبول بشه، گفتم که بهتون بگم منم مثل شما در کمال ناباوری دیدم که بعله ! مملکت قانون داره !

شنبه رو هم بهتون بگم که رو دلم نمونه !

شنبه سره کار نرفتم و موندم خونه ! چرا ؟ چون مریض بودم و حالم بسیاااار بد بود ! از قضا شب قبلش داشتیم میوه میخوردیم من 2-3 تا زردآلو و 3-4 تا توت فرنگی خوردم با یه خیار ، داشتم خیار دوم رو میخوردم که پیش خودم گفتم یه وقت سردیم نکنه دو تا خیار میخورم ؟! بعد به خودم گفتم نه بابا ! کی با خوردن دو تا خیار سردیش کرده که من بکنم ؟! و الآن مفتخرم بهتون اعلام کنم که من با خوردن دو تا خیار سردیم میکنه !!  کلی عرق نعنا خوردم و گلاب به روتون تو دستشویی کلن مستقر شده بودم ! ولی خب خدا رو شکر الآن خوبم و بهتر شدم .

خاله دیدنی هنوزم انجام نشده هااااا !!!

دوستم هم برای پرو لباسش رفت پیش خانوم خیاط و خدا رو شکر خوب از آب دراومده و حرف مارو فهمیده ، فقط امیدوارم به موقع حاضر کنه لباس رو چون هنوز به من و اون یکی دوستم زنگ نزده که بریم برای پرو !

حالا از اینا بگذریم ، خالم رو این 5 شنبه میبینم (فکر نکنیدا که خدای نکرده خودم برنامه ریختم و دارم میرم ببینمش آ ! نه ! پسر خالم و زنش مهمونی گرفتن واسه خالم)

امروز صبح رفتم مخابرات واسه تلفن خونه مامانم ، آخه خیلی جالبه ، اون خونه که الآن از وقتی مامانم رفته ، خالیه ، واسش قبض تلفن اومده 15 هزار تومن ، بدهی مدهی هم نیستش آ ! زده هوشمند شهری ، رفتم به مخابرات همینارو میگم، مکالمه را بخوانید :

-من: خانوم ، این قبض تلفن خونه مامانه منه که چندین ماهه الآن خونشون خالیه و کسی از تلفن استفاده نمیکنه، بدهی اینا هم نداشته ، اومده 15 هزار تومن  ،چی کار باید بکنم ؟

-خانومه با کلی ادا و سبیل و ابروو : باید پرداختش کنید.

-من : خانوم متوجه شدین من چی گفتم ؟  میگم اونجا کسی ساکن نیستش که بخواد از تلفن استفاده کنه

-خانومه: خب شاید دارن از خط اتون سوء استفاده میکنن

-من: ایول خانوم آفرین همینه . خب میشه یکیو بفرستین که پیگیری کنن ؟؟

-خانومه: نه ! وظیفه ما نیستش ! خودتون پیگیری کنید!!

-من: پس باید چی کار کرد ؟؟

-خانومه: باید پرداختش کنین بعد اگه خواستین میتونین قطع موقت کنین و هر وقت که خواستین یک ساعته وصل میشه ، خوده مالک خط هم باید باشه !

-من:

بعله ! این بود از فعالیت امروز ماااا

بعدش رهسپار شدم به سمت محله ایی که بهترین دوران زندگیم رو گذروندم توش، سیدخندان، خ دبستان . خب لازم به گفتن نیست که چه قدر حس خوبی داشتم و از خدا خواستم که بهمون پول بده که بتونیم خونمون رو عوض کنیم و غیر از این هم به همسر زنگ زدم و گفتم که به من یه تاریخ دقیق بگو که ما تو خ دبستان ساکن میشیم، من عاشق این محله ام ! بعدشم به همه آدمای توی خیابون لبخند میزدم و خودمم فهمیدم که حتی به سنگفرشای کف خیابون عشق دارم ! خلاصه که واسمون دعا کنید که خدا حدود 100-150 میلیون بهم بده که بتونیم تو محله گوگولی مگوولیه عشقولیه من ساکن بشیم !

خلاصه که امروز با قدم زدن تو محله ای که توش عشق میکردم همیشه، بازم کلی عشق کردم ....

براتون یه عالمه آرزوهای خوب میکنم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/03/05ساعت 13:33 توسط بینو آ |

معده ام درد میکنه .... نمیدونم چرا ...!

این هفته خاله دیدنی تا به امروز انجام نشده ! ولی خب احتمال وقوعش برای جمعه زیاده

پیش خانوم خیاط هم رفتیم و مدل لباس رو گفتیم ، بهش گفتیم یه دکلته ساده ی ساده ی ساده میخوایم ، تا سر زانو ، کلی اندازه هامون رو گرفت ، آخر سرم دیروز مجبور شدیم برای بهتر توجیه کردنش بریم پیش اش و بهش بگیم که به گذاشتن فنر توی سینه هاش اصلن نیازی نیستش !! و یه مدل هم نشون اش دادیم که مثال عینی زده باشیم براش ، باشد که متوجه بشود .

روز 1 شنبه هم یه سری از دوستام رو دیدم و رفتیم خونه یکی اشون که تازه عقد کرده ، بعدش رفتم سیدخندان تا از این آجیل تندا بخرم که مغزم سوت کشید ، شده کیلویی 25 هزار تومن !! بابا اینا تا چند وقت پیش کیلویی 10-12 تومن بود به خدا !! چه خبره این همه ؟!! ولی خب یه نیم کیلویی گرفتم ازش و امروزم باز میرم بگیرم که برای مهمونی فردا شبم داشته باشم.

فردا هم احتمالن تعطیلم و سره کار نمیرم . خیلی بهتره میمونم خونه و به کارام میرسم.

داشتم فکر میکردم که حالا که خاله ام اومده ، باید حتمن یه شب دعوتش کنم خونمون که ذهنم درگیر این مسئله شد که چی درست کنم حالا ؟ اونم خاله من که گیاه خواره، طبعن سخت تر میشه تدارک دیدن ...

دیروزم رفتم یه جا مصاحبه ، گفتن زنگ میزنن حالا تا ببینیم چی میشه ...

یکی از مسائلی که خیلی ذهنمو درگیر کرده ، اینه که دلم میخواد به شرکتمون درخواست وام بدم ، ولی هم نمیدونم چه جوری مطرحش کنم ، هم نمیدونم موافقت میکنن یا نه و هم اینکه قسطاش چه قدری میشه ؟

از طرفی چون دنبال کار هم هستم ، میترسم یه جا اوکی شه و مجبور شم برم ، بعد این وامه لنگ در هوا بمونه .. شما جای من بودین چی کار میکردین ؟؟

راستی چارتار رو گوش دادین ؟ خوشتون اومد ، نه ؟ میشه ازتون درخواست کنم برای حمایت این گروه نوپا اصل سی دی اش رو تهیه کنید ؟ همه شهر کتابا هم دارنش ، قیمتشم 3 هزار تومنه . ممنونم

یه کمی رژیمم چند روزه ، شاید این معده درده به خاطره همونه ... اگرم امروز یا فردا حقوق بگیرم ، احتمالن شنبه با دوستم میریم باشگاه ثبت نام کنیم.

همسری یه مدتیه فشار کاریش خیلی زیاد شده ، وقتی میرسه خونه هلاکه طفلک ، منم به علت درگیری های زیاد ، از جمعه تا حالا غذا درست نکردم ! یعنی نه که نخواما وجدانن نرسیدم ! ایشالا امشب می پزم .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/31ساعت 13:1 توسط بینو آ |

مطالب قدیمی‌تر