سلام به روی ماهتون دوستای گلم

الآن یعنی اگه بدونین که من چه حالی ام از شدت خوواب ! به قول همسری انگار چوب خوردم !! (یعنی با چوب منو زدن)

خخخخب !! من دیروز اولین روز کاریم رو تو شرکت جدید شروع کردم و امروز هم دومین روز رو تموم کردم و فردا هم سومین روز رو شروع میکنم ! مسخره هم خودتونید به من نخندین با این حالم !

از شرکت جدید بگم که به نظر جای خوبیه و خب یه شرکته بزرگه و با محل کار قبلی خیلی فرق داره ! تز خیلی نظرا ! مهمتر از همه اینکه حتمن باید راس ساعت 8.30 سره کار باشم و در صورت تاخیر کسر کار میخورم ! تا 4.30 هم حتمن باید بمونم.

به خاطر کارم که حسابداریه و اسناد و مدارک () شرکت دستمونه، تو شرکت سیستم ام اینترنت نداره و خب این یعنی که دیگه روزا نمیتونم بیام پیشتون و بهتون سر بزنم ، البته اگه اینترنتم داشتم، وقت اش رو نمیکردم ، انقدر که کار ریخته سرم و شلووغم. در راستای امنیت اسناد و مدارک شرکتف گوشی هم نمیتونیم استفاده کنیم مگر در موارد خاص و موقع نهار !! یعنی اینم تعطیل ! خب به نطرتون چی کار میشه کرد جز کار کردن ؟! یعنی من از 8.30 که میرم سره کار تا خوده 4.30 مشغولم. در این بین با ساعت نهار و گلاب به روتون دستشویی و اینا ، کلن شاید نیم ساعت بشه استراحتم ! حجم کار خیلی بالاست و بزنم به تخته تو این دو روزه حسابی کار رو یاد گرفتم و تونستم مسلط بشم به اوضاع. نهارم که بهمون میدن و یکی از بزرگترین دغدغه هام برطرف شد !

و اما بگم از شرکت قبلی که به صورت معجزه آسایی !!!! اون 3 تومن رو بهم به عنوان عیدی و سنوات این چند سال دادن و قرار شد که دیگه وامی اصلن در کار نباشه و من خیلی خوووشحال شدم ! و با تمام وجودم حضور خدا رو تو اون لحظه حس کردم و کلی ازش ممنون شدم . البته جریاناتی داره که باید سر فرصت بیام و بنویسم ! گفتم فعلن خبر خوب رو بدم بهتون تا بعد !

دیگه اینکه امروز همسر رفت برای تعویض پلاک ناشین و ما زوج شدیم ! خودمون هم خیلی دلمون میخواست که پلاک امون زوج باشه

دوستای گلم من برم بخوابم که صبح باید بیدار شم و دوران تنبلی و شل و ولی به سر اومده !

شب خوووووش

بابت غلط املایی و انشایی ، اگه چیزی در کار بود، ببخشید پیش پیش

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/06/02ساعت 23:22 توسط بینو آ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/29ساعت 14:56 توسط بینو آ |

معلومه که سر دو راهی موندم و اسیر تردید شدم، معلوم نیست ؟

خب اینو یاد تونه ؟ http://ruzhayearghavani.blogfa.com/post/207 برید پاراگراف سوم از آخر !

بعله! شد! بهم زنگ زدن هفته پیش که بیا برای مصاحبه دوم و رفتم و خلاصه با کلی بالا پایین اونا اوکی رو دادن،

حالا بگم که چیه و چه جوریه. یه کارخونه ذوب آهنه که اینجا دفتر مرکزی تهرانشه و قراره که من به عنوان حسابدار برم، البته خانومه مدیر مالی 45 دقیقه تموم داشت ازم سوال می پرسید و کاملن فهمید که من در چه سطحی هستم، و متوجه شد که خیلی حرفه ای نیستم و مبتدی ام. شرایط اینجوریه که 3 ماه آزمایشی با بیمه و حقوق میگیرن و اگه اوکی بود قرارداد میبندن که البته خانومه به من گفت که ما روی شما دید بلند مدت داریم و میخوایم بلند مدت با هم کار کنیم ، حقوق رو پایه ام 900 زدن، + 100 تومن بن + اضافه کاری حالا هر چه قدر که بشه دیگه. مالیاتم بهم نمیخوره و از این مبلغ 63 تومن بیمه کسر میشه. یعنی آخر ماه یه چیزی حدود 1100 دستمو میگیره ولی خب من اگه برم میخوام تمام تمرکزمو بذارم رو اینکه بتونم بمونم اینجا و چون جای بزرگیه، کار یاد بگیرم و بتونم وارد حیطه حسابداری بشم، مخصوصن که چون کارخونه است، اگه برم حسابداری صنعتی احتمالن خیلی آینده خوبی داره.نهارم میدن.ساعت کاری از 8.30 تا 4.30 و 5 شنبه ها هم تا 12.30 . این از این. حالا موندم که چی کار کنم ؟ برم یا نرم ؟ البته قسمت برم اش خیلی BOLD تره چون هم فیلد کاریم عوض میشه و level ام بهتر میشه، هم حقوق اش بالاتره، هم اینکه یه جای بزرگه. ولی خب از اون طرفم اونجا کارش خیلی زیاده و آرامش اینجا رو نداره، هر روز باید برم و باید اضافه کاری بمونم، اصولن چون کار حسابداری خیلی زیاده مرخصی هم به سختی بهم میدن.(اینجا هم کمتر میتونم بیام !) ولی خب احساس میکنم تحمل کردن فشار کاریش به یاد گرفتن کار می ارزه .

منکه به انجا اوکی رو دادم و به محل کار فعلی هم گفتم که اینجوری شده، اگه برنامه ام به رفتن بشه، باید از شنبه، 1 شهریور اونجا مشغول به کار بشم.باید 20 میلیون هم سفته بدم! پرس و جو که کردم همه گفتن چون حسابداری کار حساسیه همه جا همین حدود سفته میگیرن.

شما جای من بودین چی کار میکردین !؟

 

 

بی ربط به بالا !

همسر عزیزتر از جا،پریشب طی یک اقدام انتحاری و علی رغم بوق بوق کردن سنسورهای عقب، هنگام دنده عقب زد به یه موتوری و چراغ عقبمون یه کمی شکست ! بعد دیروز با همکارش اومدن چراغه رو بچسبونن که همکاره حسود،چسب ریخته رو ماشین ! اونم چسب قطره ای! البته یه کمه و خیلی معلوم نیست.

اینم از گل کاری های همسری که اینجانب با یک دل آشوب و عصبانی ، زبانم رو به گفتن فدای سرت عشقم آغشته کردم ! راهی نبود که ! خودش به اندازه کافی عصبانی و ناراحت بود دیگه! (در ضمن برای ماشین قربونی هم کردیم و صدقه هم دادیم!)

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 12:22 توسط بینو آ |

جاییی که من میشینم تو شرکتمون متاسفانه خط من که ایرانسله آنتن نداره، هر وقت موبایلم زنگ میزنه باید گوشی رو بگیرم دستم و بدو بدو برم تو اتاق کنار آشپرخونه تا بتونم با تلفن حرف بزنم.و پریروز این اتفاق نزدیک به 10-12 بار افتاد البته شاید برای اولین بار تو زندگیم، چون اصولن عادت ندارم به تلفن حرف زدن و معمولن اس ام اس میدم مگر اینکه یه چیزه فوری و طولانی باشه، از قضا همسر هم همینطوره و اون اوایل آشنایی مون یکی از نقاط + من که براش Bold بوده، همین بوده که اهل تلفن نیستم زیاد ! (معیار همسر در حلقم!) دفعه اول همسر زنگ زد و گفت که بابا گفته هر چی تا الآن پول جمع کردین همین الآن بریزید به حسابه من چون من الآن تو عظیم خودرو ام . (از اون 7 تومنی که قرار بود شرکت بهم بده فقط 3 تومنش رو دادن! و اینجوری شد که پول ما کلن شد 15 تومن ولی پدر همسری نمیدونست و فکر میکرد 12 تومنه،البته اون 3 تومن آخر رو هم پریروز عصر ریختن به حسابم ) همسر هم به پدرش گفته که ما الآن فقط 12 تومن داریم و قراره تا چند روز دیگه 3 تومن جور بشه،پدر همسر هم میگه که من اون 3 تومن رو بهتون میدم و هر وقت داشتید به من بدید. بعد هی همسر زنگ میزد به من و دونه به دونه اینا رو میگفت که من به همسر گفتم که همین الآن سریعن پاشو مرخصی بگیر و بیخیال کار بشو و برو پیش بابا، هر جا که هست، بهش بگو یه نفس عمیق بکشه و بعد تصمیم بگیره !

همسر هم مرخصی گرفت و حدودای 2 ظهر بودش که رفت پیش باباش، به من زنگ زد و گفت با پولی که الآن ما میدیم، (یعنی این 15 تومن نقده)، بقیه اشم وام میدن و 2 ساله باید برگردونیم، ماهی 1 میلیون و 300 هزار تومن! هی من به همسر میگفتم بیخیال ما اصلن در توانمون نیست که این مقدار رو قسط بدیم و قسطای خودمون هم هست، هی بابای همسر میگفت نه شما هر ماه هر چه قدر شو که تونستین بدین،من بقیه اش رو میدم ! ما هم هی اصرار که نه، پدر شوهر هم هی اصرار که بله !

خلاصه این اصرار ها ادامه داشت تا اینکه همسر زنگ زد و گفتش که اینا رانای نقره ای ندارن، اشکال نداره سفید بگیریم ؟!! که من هم گفتم پس به تفاهمات پدر و پسری رسیدین ؟ اشکال که نه والا، چه اشکالی. و همسر به پیوست با من تماس گرفت که پاشو حاضر شو با بابا میایم دم شرکت دنبالت که بریم ماشین رو تحویل بگیریم و اون لحظه بود که من فهمیدم بععععععععله! همه چی جدیه ! (البته از قبل با هم اوکی کرده بودیم که رانا بگیریم و اولویت اول امون هم نقره ای بود و بعدشم سفید)

خلاصه ساعت 4 بود که همسر و پدرش اومدن دم شرکت دنبالم و رفتیم اون نمایشگاهی که باهاش اوکی کرده بودن و ماشین امون رو تحوووویل گرفتیم و حساااابی ذوووق زده بودیم . بعدش من متوجه شدم که بعله، پدر شوهر اینا هم دارن ماشین میخرن همزمان با ما از همونجا، اونام هیوندا النترا گرفتن و خلاصه من و همسر و پدرش ماشین ها رو تحویل گرفتیم و هر کدوم سوار بر یک ماشین به صورت جداگانه(همسر سوار ماشین نو خودمون،پدرش سوار ماشین جدیده خودش، منم سوار ماشین قبلی پدرشوهر اینا)راه افتادیم به سمت پمپ بنزین و ماشین ها رو بنزین زدن و رفتیم به سوی خونه پدر شوهری اینا و پدر شوهر، مادر شوهر رو سوپرایز کرد با ماشین مورد علاقه اش . مادر شوهر هم ماشین ما رو دید و کلی ذوق کرد.

به همسر سپردم که سره راه که داری میای برو سوپر مارکت و دو تا بستنی بگیر، به صورت علی الحساب شیرینی ماشین امون رو بدیم به مامانت اینا، رفتیم خونه مادر شوهر بستنی خوردیم و من و همسر که دل تو دلمون نبود که زودتر بریم با ماشین یه دوری بزنیم و واسش روکش صندلی و قفل فرمون و اینا بگیریم، پیچیدیم و اومدیم . اول رفتیم دادیم یه مرغ کشتن و مرغه رو دادم به یه خانومی که طفلی کلی دعامون کرد،بعدشم رفتیم دنبال روکش اینا و اونا رو اوکی کردیم. در نهایت هم ماشین مامانم رو بردیم گذاشتیم تو پارکینگ خونش.

خونه که رسیدیم تقریبن ساعت نزدیکای 11 شده بود، شب قبلشم عروسی یکی از دوستامون بود، له له بودیم.سریع به مامانم زنگ زدم و خبر خوش رو بهش دادم.حسابی ذوق زده شد مامانم و طفلی گفت اگه واسه قسطا پول کم داشتین حتمن بهم بگووووو و خب ته دله اش یه کمی + شد نسبت به خانواده همسر خدا رو شکر.

بععععله این بود از جریان ماشین دار شدنه ما ! شما باورتون میشه ؟ منکه هنوز باورم نشده!

فقط دعا کنین که من بتونم زودتر یه کاره بهتر پیدا کنم که حقوقش خوب باشه و شرکت همسر اینام اوکی کنه که حقوقش زیاد شه.

مرسی از همه دعاهاتون دوستای نازنینم، به ثمر نشست.(میشی،ترانه،نیلو جون،بوس مخصوص) حالا وقتشه دعا کنین برام که زودتر یه کاره بهتر پیدا کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1393/05/21ساعت 10:51 توسط بینو آ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 11:46 توسط بینو آ |

حالم خوب نیست

رمز قبلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/04/29ساعت 11:36 توسط بینو آ |

مطالب قدیمی‌تر