X
تبلیغات
روزنگاري هاي مشترك

روزنگاري هاي مشترك

سلام به روی ماااااه همتون دوستای خوب و نازنینم . خووبین ؟؟ چه خبرا ؟؟ چه هوااایی شده ها .. آدم اصلن دلش نمیخواد تو خونه بمونه ! اونم آدم ددری مثل من که دنبال کوچکترین بهانه است که پاشه بزنه از خونه بیرون !  اصلن انگار یه جوراای تو خونه موندم به من نیومده ! کلن دوست دارم از صبح که میرم سره کار ، بعدشم بریم بیرون با همسر و آخره شب برگردیم خونه واسه خوابیدن ، ولی خب انرژی محدودم و تنبلیم خیلی وقتا این اجازه رو بهم نمیدن ! 

خب بیام و کلن از اول تعطیلات براتون تعریف کنــــــــــــــــــــــــــم تااااا امروووز !

اونطوری که تا آخرین پست سال 92 ام بهتون گفتم ، قرار شد که 29 ام بریم شمال و برای سال تحویل اونجا باشیم ! 28 ام همه کارا رو راست و ریس کرده بودم و وسایل خودم رو جمع کرده بودم و برای توی راه هم الویه و سالاد درست کرده بودم و خوراکی ها رو هم آماده کرده بودم و قرار بود که 29 ام ظهر راه بیفتیم آخه برادر شوهری تا ساعت 12 شیفت بود و سره کار بود ، منم ساعت 10 وقت آرایشگاه داشتم (مخصوصن روز آخر وقت گرفتم که برای سال تحویل مرتب و خوشگل باشم پیش خانواده همسر اینا )    رفتم آرایشگاه و موهامو مرتب کرد برام و چتری گذاشتم ! و تقریبن نزدیکای 2.5 بود که راه افتادیم و درنهایت ناباوری جاده بسیاااااااار خلوت بود و پرنده پر نمیزد ... وسط راه وایستادیم نهار خوردیم و چایی خوردیم و همچینی نرم نرمک رفتیم و بازم در کمال ناباوری ساعت 8 رسیدیم و برای سال تحویل پیش خانواده همسری بودیم ، تو دلم خوشحال بودم که زودتر راه افتادیم و سال تحویل رو اونجا بودیم ، حس میکردم که سال تحویل دونفری تک و تنها تو خونه خودمون یه جورایی خیلی غمناک و خسته کننده باشه !

تا 5 ام شمال بودیم و خدا رو شکر سفر خوبی بود البته اگه از چند تا مسائل رو اعصاب فاکتور بگیریم .چند باری دوتایی با همسر و 3 تایی با برادر شوهر رفتیم بیرون و گشتیم . از همه بیشتر اون روزی مزه داد بهم که با همسر رفتیم بالای جواهر ده تا یه دوری بزنیم و اون بالا یه رستوران خیلی خوووووب پیدا کردیم که مطمئنم به خاطر خاطره خوبی که برامون ساخت، هربار بریم شمال اونجا میرم. اونجا میرزا قاسمی خوردیم و چایی ذغالی زدیم بر بدن با کمی چاشنی دودی !  که خیلی خیلی مزه داد و اگه مامان اینای همسری واسه نهار منتظرمون نبودن حتمن همونجا نهار رو هم میخوردیم !

یه روز هم ار اونجایی که دوست جونم با خانواده اش اومده بودن شمال (همون دوستم که بهتون گفته بودم براش دعا کنین و زندگیش در حال فروپاشیه ! که خب خدا رو شکر جدا شد از همسرش !!)، قرار گذاشتیم و باهم رفتیم بیرون و خب خوب بود ... 

شب قبل از اینکه بخوایم برگردیم تهران ، من و همسر با پدر شوهر و مادر شوهر مونده بودیم خونه و برادر شوهر ها و خواهر شوهر و شوهرش رفته بودن شهر خرید کنن . وقتی برگشتن منو کلی سوپرایز کردن و برام جلو جلو تولد گرفتن ! که البته پیشنهاد خواهر شوهر بود که گفت : چون تولد تو 12 فروردینه و ما همیشه اون موقع هر کدوم یه وری هستیم و نتونستیم تاحالا برات جشن بگیریم ، الآن از خجالتت در میایم !  منم بسیار از این حرکت سوپرایز کننده ذوق مرگ شدم و کیف کردم ! و خب اینجوری شد که 8 روز جلوتر از تولدم 27 ساله شدم !  منم کلی  شدم و از خواهر شوهر حسابی تشکر کردم ... اگه قول بدین دخترای خوبی باشین عکساشو میذارم براتون !  

دیگه روز 5 ام نزدیکای ساعت 2 بعداز ظهر بود که راه افتادیم به سمت تهران و خب خیلی خیلی شلووووغ بووود جاده و جالبیش هم به این بود که هم به سمت تهران ترافیک بود و هم به سمت شمال ! و بلاخره بعد از 12 ساعت تو راه موندن ، ساعت 2 صبح رسیدیم خونه . 

کار همسر یه جوریه که در ماه باید 25 روز سره کار باشه و 5 روز تعطیله حالا این 5 روز تعطیلی رو میتونه جمعه ها نره یا اینکه یه دفعه 5 روز مرخصی بگیره ، همه تعطیلات رسمی رو هم باید برن سره کار ، به جز عاشورا و سیزده به در !! خب یه کم سخته این ! 6 ام صبح همسر طفلک بیدار شد و رفت سره کار . بقیه روزای عید رو هم همسر سره کار بود و من تو خونه مشغول کارای خونه و تمیزکاری و جمع و جورهای بعد از مسافرت . روز 12 ام هم یه تولد خودمونی گرفتیم و دوستای مــاهم اومدم و دور هم بودیم و کلی خوش گذشت ، و بعله !! بریم سره اصل ماجرا ! اونم کادوی تولد من از طرف همسری جان  که برام گوشی گرفت  و خب خیلی خیلی راضیم از گوشیم . اینه :

 http://www.digikala.com/Product/DKP-15095/Sony-Xperia-L/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%84

البته رنگش سفیده . روز تولدم از صبح حسابی مشغول کارای خونه و آشپزی و اینا بودم و همسر هم تا بعداز ظهر سره کار بودش ، نزذیکای ساعت 2.30-3 همون دوست خوووبم که بالا گفتم ، اومد کمکم و کارا رو تموم کردیم باهم ، همسر که اومد منو حسابی سوپرایز کرد و یه گل خیییییلی خیییلیی خووشگل هم برام گرفته بود که حسابی ذوق مرگ شدم از این حرکت ! 

سیزده بدر هم خونه بودیم و دوستامون اومدن خونمون و عصری رفتیم بیرون و شام هم بیرون بودیم و کلن خوب بود . توی عید هم من کلن یه روز 10 ام رو رفتم سره کار و بقیه اش رو تعطیل بودم.

از اینا که بگذریم من قبل از عید برای کار رفته بودم شرکتی که یکی از دوستام کار میکنه و بهم گفته بود که برای بخش تحلیل سیستم اشون نیرو میخوان ، رفتم مصاحبه و آقایی که باهام مصاحبه کردش حسابی ok بود و بهم گفت که از کی میتونید بیاید و منم گفتم شما از کی میخواین که گفت ما as soon as possible ایم ! منم گفتم باشه ، من احتمالن از هفته دیگه میتونم بیام . که 2-3 روز بعد از مصاحبه این دوستم گفتم که فعلن شرایطش معلوم نیست و رییس اصلی اوکی نداده !!!!   بله اینم از  شانس ما ! آخه هم شرایطش واسه کار خیلی خوب بود ، هم تو رشته خودم بود ، هم حقوقش خوب بود ، ولی خب نشد که بشه ! حتمن یه خیریتی بوده !   

این شد که من افتادم تو فاز تغییر شغل و گفتم که بهتره برم یه جایی که هم یه شرکت بزرگ باشه ، هم 4 تا مزایای درست و حسابی داشته باشه ، هفته پیش رفتم شرکت شاتل (همون اینترنتی یه !) واسه مصاحبه، برای واحد حسابداری و مالی شون ، که بازم آقای مصاحبه کننده خیلی اوکی بود ولی خب حقوقی که گفتن خیلی کم بود و منم گفتم نوچ ! حقوق شما خوب نیستش ! 

 چند روز پیش هام رفتم یه جای دیگه مصاحبه ، حالا تا ببینیم چی پیش می آد دیگه ! ایشالا که یه جای خوب اوکی بشه ! 

یادتون می آد براتون از همسایه روبرویی امون گفته بودم که یه آقای تنهاست و یه کمی شارلاتان (شارلاطان) هستش ؟ گفتم مدیر ساختمون هم هستش ؟ خب ، اون از اینجا  رفتش و همسری شد مدیر ساختمون ! روبرویی مون هم یه عروس و داماد خریدن و اومدن ، واحد روبه رو مون 50 متره ، برام جالبه ، الان نزدیکه 15 روزه که اینا هرروز از صبح پا میشن حدود6-7 نفر میان اینجا و آخره شب میرن ! دارن خونه رو میچینن ! ولی آیا یه خونه 50 متری انقدر کار داره ؟؟؟!!!!!  ما هم خودمون همین کارو کردیم دیگه ! 2 نفره 3-4 روز اومدیم و همه چی رو اوکی کردیم و تموم شد و رفت ! انقققققدر هم پر سر وصدا هستن که واقعن کلافه شدم و آرامش ساختمون رو ریختن بهم ! عروس خانوم که فقط داره با صدای بلند همش تو خونه داد میزنه محســـــــــــــــــــــــن کجایی ؟ محســــــــــــــــــــــــــــــن بیا ! کلن خیلی صداش بلنده و اعتقادی هم به بستن در خونه و فرهنگ آپارتمان نشینی ندارن ! حالا باید دید که به روح اعتقاد دارن یا نه !!؟؟  اگه همینجوری پیش برن 100% مجبور میشیم که یه تذکر جدی بهشون بدیم ! باشد که اصلاح شوند !

الآن که من دارم وب نویسی میکنم ، همسر از ساعت 6 که اومد خونه ، خوابیده و هنوز بیدار نشده، طفلی خیلی خسته است و کل عید رو هم که اونجوری سره کار بود و همه جمعه ها رو هم سره کاره، فردا هم باید بره . دلم نیومد بیدارش کنم و گفتم بذارم تا هر وقت که دوست داره بخوابه و سره حال بشه   حتی تا صبح که فکر کنم همینجوری هم بشه !

این رو به رویی ها هم از ساعت 7 تا حالا دارن یه بند سر و صدا میکنن تا همین الآن و یه ثانیه هم ساکت نشدن ! لعنتیا دادم میزنن و حرف میزنن آآ! بابا خب آرومتر !! ببینم میتونن صدای منو در بیارن حالا !  

چه قده حرف زدم آآآآآ !! 

راستی حال روحیم هم با کمک شما دوستای گل و همون دوست جونم که بالا گفتم ( از این به بعد بهش میگم خانوم پ و شما خودتون بشناسید کیه دیگه ) بهتره خدا روشکر . سعی میکنم که فکرای منفی رو هر جور شده از خودم دور کنم ....

خیلی خیلی مراقب خودتون باشید و بهارتون خوووش ! 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 10:34 PM توسط بینو آ| |

رمز دارد ... همون قبلی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:32 PM توسط بینو آ| |

ســــــــــــــــــــــــــــــلام

گفتم تا 93 نشده بدو بدو بیام اینجااا و براتون یه عالممه آرزوهای خوب کنم !

خخخب الان که من اینجا نشستم و دارم می نویسم دقیقن انگار که یه بمب خورده وسط خونمون و همه چی پخش و پلا شده ! آخه داریم وسایلمون رو جمع میکنیم و فردا داریم میریم شمال ،طبق مکالماتی که با برادر همسری داشتیم ، قرار شدش که 5 شنبه ظهر راه بیفتیم . طفلی برادر همسری همش میگفت هرجور تو دوست داری و اگه دوست داری میمونیم و بعد سال تحویل میریم ، ولی خب خودم دیدم که چون باید زود برگردیم اگه دیر هم بریم همه زمانمون تو راه رفت و برگشت هدر میره،این شد که تصمیم گرفتیم فردا ظهر بریم . احتمالن 5-6 ام هم برمیگردیم ، که همسر  و من بریم سره کار .

خب برم سر اصل مطلب ! سال 92 هم تموم شد ! برای من میشه گفت که سال خوبی بود .. ولی خب دوری از مامانم خیلی اذیتم کرد راستش ! یه وقتایی خیلی دلم تنگ شد و یواشکی یه اشکی هم ریختم ! امسال اتفاقای زیادی افتاد برام ، مثلن اینکه اومدیم خونه خودمون و با کلی سختی ، ریز ریز وسایل رو خریدیم و چند تا مهمونی هم دادیم. همسری هم شغلش رو عوض کرد .. خودم هم کلاس حسابداری رفتم . ولی خب نشد که ماشین بگیریم ... ایشالا سال 93 !

امیدوارم که امسال برای همه اتون سال خیلی خیلی خوبی باشه و تعطیلات عید بهتون خوش بگذره و یه خستگیه حسابی در کنید و برای یه سال جدید و روزای پرکار و مشغولیات خوب و مثبت آماده بشین.

آرزو میکنم که همش براتون اتفاقای خوب خوب بیفته و بتونید طبق برنامه ریزی هاتون پیش برید و در کمال سلامت ، خوشبخت و شاد باشید . و البته جیب ها هم پر از پول ! 

مواظب خودتون باشید ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 2:55 AM توسط بینو آ| |

خب من الان يه عالمه حرف دارم واسه گفتن ولي نميدونم چرا انقدر چشمام ميسوزه . بعد از صبح هي اين پست مطلب جديد رو باز كردم و بستم ،‌ چرا ؟؟ چون عنوان نداشتم !‌ چيزي به ذهنم نميرسيد كه بذارمش عنوان . حالا تا آخره اين نوشته ام اگه چيزي به ذهنم رسيد كه ميذارم عنوان و خب اگه عنوان نداشت بدونيد علتش چيه ديگه !

اين چند مدت رو خيلي مشغول بودم ... همچيني يه كمي دارم خونه تكوني ميكنم ، البته نميدونم چرا اين چند وقته انقدر بي جون شدم ،‌اصلن نا ندارن هيچ كاري بكنم ،‌ فقط رسيدم كابينتهاي آشپزخونه رو تميز كنم ، اون چند هفته پيشا هم كه خانواده همسري ميخواستن بيان خونمون كشوهاي تختمون و كمد ديواري اتاقمون رو مرتب كرده بودم. ولي خب بازم دلم ميخواد تر و تميزشون كنم واسه عيد.واسه سال تحويل خيلي دلم ميخواد خونه خودمون باشيم، ولي خب ممكنه يه شرايطي پيش بياد كه نتونيم خونه خودمون باشيم مثلن اينكه : عيد ما ميخوايم بريم شمال و خب ما كه ماشين نداريم و بايد با برادر همسري بريم ،‌چند روز پيشا برادر همسري داشت ميگفت كه 29 اسفند شيفته و بايد بمونه سره كار ،‌اگه بمونه كه خوبه چون تا 4 سره كاره و سال تحويل هم كه 8 شبه،‌ممكنه بتونيم متقاعدش كنيم كه سال تحويل خونه ما باشه و يكم فروردين صبح ساعت 4-5 راه بيفتيم و بريم كه به ترافيك و شلوغي هم نخوريم. اگه اينجوري بشه كه خيلي خوبه . ولي اگه برادر همسري نره سره كار و بخواد بره احتمالن 29 ام صبح راه مي افتيم و همه با هم ميريم و ما هم سال تحويل نميتونيم خونمون باشيم. حالا ببينيم چي پيش مياد ديگه.

راستي ،‌دارم واسه مو هاي زائد ميرم ليزر .. انقده خووبه .. فعلن كه 2 جلسه بيشتر نرفتم و 4 جلسه ديگه هم بايد برم ولي خب به آينده اش كه فكر ميكنم خيلي شيرينه برام ! سالي يكبار هم بيشتر ترميم نميخواد.

هفته پيش يه روز وسط هفته با دوستم رفتيم مركز خريد بوستان كه ميدون پونكه ... جنساا خيلي ارزون بودن و همه جا حراج شده بود ،‌منم كلي استفاده كردم از اين موقعيت و يه عالمه خريد كرديم .. 2 تا لاك ،‌يه بلوز ،‌دو جفت كفش ( كالج ) ،‌يه عطر كوكوشنل كه خيلي ارزون گرفتم و بعدن معلوم شد كه اصله !!! و كلي ذووق كردم ! ،‌ يه ضد آفتاب مارك بايودرمآ ، يه مانتو از اينايي كه جلوش فقط يه بند ميخوره و خيلي راحته واسه دم دستي . خلاصه كه كلي ذوق  كردم و كلي بهم مزه داد اين خريدا والا از خدا كه پنهون نيست،‌از شما هم چه پنهون كه حقوق و عيدي گرفته بودم ! ولي خب يه مبلغ قابل توجهي اش رو پس انداز كردم. 

حالا يه مدتي هم هستش كه با همسر تصميم گرفتيم كه من گوشي بگيرم ،‌البته همسر خيلي اصرار كردش و منم قبول كردم ، قراره كه براي كادوي تولدم و عيديم همسري برام بگيره . خيلي ذوق دارم . احتمالن امروز و فردا ميريم بگيريم. حتمن عكسش رو براتون ميذارم .

راستي يه چيزه ديگه ،‌احتمالن تا چند ماهه آينده قراره جاري دار بشم ! همين برادر همسري كه ميگفتم باهاش ميخوايم بريم شمال ،‌با يه دختري كه قبلن هم ازش براتون گفته بودم و ازش به عنوان ميم نام برده بودم،‌3-4 سال دوست بودن و حالا ميخوان ارديبهشت برن خواستگاريش ،‌البته اينجوري كه مامان همسري ميگفت !‌ ايشالا كه خدا به خير كنه ! از ته دلم براشون آرزو ميكنم كه سختي هايي كه ما كشيديم قبل از ازدواجمون و اون مشكلات رو اصلن تجربه نكنن...

اين همكاره جديد هم كه همچنان رو مخه و بسيار تعطيله و بسيار رو اعصاااابه !!! دعا كنيد خدا صبرم رو بيشتر كنه كه سرشو نكوبم تو ديوار !! 

راستي خواهري اينا ماشين گرفتن و فعلن ماشين مامانم دست ماست،‌اينه كه ما يه كم واسه خريد ماشين شل شديم و فعلن ميگرديم دنبال يه وامه مناسب كه سودش كم باشه و قسطاشم خيلي زياد نباشه.

ابن از اوضاع و احوالات اين روزاي منه دوست جونيا ... اميدوارم كه حالتون خووووب باشه و اوضاع هم بر وفق مرادتون باشه . ايشالا كه قبل از ساله نو حتمن ميام آپ ميكنم  و عيد رو بهتون تبريك ميگم.

مراقب خودتون باشيد با خونه تكوني


نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 12:49 PM توسط بینو آ| |

دوستاي مجازي نازنيننننم .. تقديم به همه اتون كه به تمام وجود دوستت دارم ....

خانم ميشي ،پــرهون جونم ،ترانه ي غايبم ،شهره نازنينم ،سارا گلي ،عسل دوست داشتنيم با اون قلم منحصر به فردش ،هسيتا عروووسك ،فرشته مهربون ،‌نيلو خانومه هميشه همراه ،صورتي جون ،مسي جون ،عاطفه عزيزم و ......

دوستتون دارم همراهان من(نويسنده اش متاسفانه مشخص نيست)

ادامه مطلب هم دارد !‌ با همون رمزه هميشگي



دوست مــــــــــجازی من

چند وقت است برایت مینویسم

و تو میخوانی
و گاهی تو مینویسی و من میخوانم
حواست به من باشد

دوست مــــــــــجازی من

بین ما هیچ نقابی نیست
این روزها درد دلهایمان را
به زبان نمی آوریم
تایپ میکنیم

مانده ایم اگر این دنیای مجازی نبود
روی دیوار احساس چه کسی مینوشتیم

نامت زیباست اما افسوس مجازی هستی


برای چند دقیقه هم که باشد از دنیای واقعی مرخصی میگیری
مینشینی برای دل خودت
گاهی هم شب و روز میچرخی در این دنیای رمز دار

دوست مــــــــــجازی من

گاهی آنقدر احساس نزدیکی میکنیم که دستمان به مانیتور میخورد
بیخود میشویم بین یک دنیا دروغ و اعتقاد

فراموش میکنیم خودمان را
دور میزنیم منطق و باورهایمان را
میخندیم/گاهی هم دروغ میگوییم

آنقدر که با تو راحت هستم با خودم نیستم

نمیدانم....
شاید این معجزه ی مـــــجازی بودنت باشد

دوست مجازی من

بودنت را قدر میدانم و دوستت دارم !


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 12:57 PM توسط بینو آ| |

سلام دووست جووونام . حالتون چه طوره ؟ خوبيد ؟ خانواده خوبند؟ چه خبرا ؟ 

خخخخخخب من خوبم !‌ يعني ظاهرن خوبم ولي باطنن آشوبي در درونم برپاست ! به خاطـــــــره چي ؟ به خاطره مهمونيه فردا !‌ خانواده شوهر اولين باره دارن ميان خونمون. همش تو فكرم كه اين مهمونيه خوب برگزار بشه و چيزي كم و كسر نباشه و كلي تو خرررررررج افتاديم ... خب ديگه نميدونم چرا دلم خواست بقيه اشو رمزي بنويسم .. بيايد ادامه با همون رمز هميشگي ....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 12:46 PM توسط بینو آ| |

Design By : nightSelect.com